یافتن پست: #را

سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ایامتان به کام
تا اطلاع ثانوی خدانگهدار{-41-}
23 دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 15:16
+10
reza
reza
دو سه بار با لحن شعرا به همه اشاره کردم

یاد قرص کامل ماه و غم ستاره کردم

یه شب اما سرفرصت توی تنهاییم نشستم

دیدم این جوری نمی شه غصه هامو چاره کردم

یه سری نامه نوشتم که پیش خودم بمونه

هم واسه خودت نوشتم هم واسه تو پاره کردم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 15:15
+3
ronak
ronak
خیلی وقت ها آدم ها، حالم را بهم می زنند
خیلی وقت ها، حوصله آدم های اطرافم را ندارم
خیلی وقت ها خسته می شوم از آدم بودن
از تظاهر کردن...
خیلی وقت ها دلم می خواهد عصیان کنم
خیلی وقت ها دلم می خواهد طرد شوم از دنیا
خیلی وقت ها............
خیلی وقت هایم زیاد می شوند.............
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 15:13
+8
ramin
ramin
از تصادف جان سالم بدر برده بود

و می گفت زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش است

و خدا همچنان لبخند می زد . . .
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 15:09
+6
reza
reza
لحظه ی به تو رسیدن یه تولد دوبارس

شهر چشم تو رو داشتن یه غروب پر ستارس

خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه

برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه

اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگ تازه

اسم من کنار اسمت

اسم من کنار اسمت قصر خوشبختی میسازه

تو رو هر کی داشته میره تا قله خورشید

با تو میشه غصه ها رو به زلال چشمه بخشید
زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد

‎میشه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد

با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه

از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه

از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه

سهم هرکسی که باشی خوش به حال روزگارش

پاییز و زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش

شعله ی آتیش چشمات یه چراغونی زیباس

لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه دنیاس

با یه لبخند طلاییت همه ی زمین می لرزه

آرزوی تو رو داشتن به هزار ونیا می ارزه

روی انگشتر شعرم قیمتی ترین نگینی

دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی

میشه تو هوای پاکت تا سحر نفس نفس زد

تا تو باشی میشه آسون چهره ی آفتابو پس زد
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 15:07
+3
ramin
ramin
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش میخوردند زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند: آخی خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری! این است واقعیت تلخ روزگار ما!!!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 15:05
+7
reza
reza
آسمونا پرستاره همه فصلامون بهاره

روی هر بام و دیواری پر عکس یادگاری

کهکشونا پر ماهه خبرای خوش تو راهه

پشت هر پنجره گلدون خونه هامون پر مهمون

کلبه ها پر چراغه گلای شب بو تو باغه

ساحل دریا پر از نور غصه از قلبای ما دور

باغچه ها پر ترانه پر شعر عاشقانه

چمدونا پر سیبه وسوسه چه بی نصیبه

شهر و کوچه پر بارون قصه ی لیلی و مجنون

ایوونا پر قناری نه فراری ٬ نه حصاری

طاقچه ها خونه ی شمعدون مهربونیا فراوون

یه قرار خیلی ساده زیر بید پیر جاده

وعده مون هرجا که خورشید بیشتر از همیشه تابید
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 15:04
+4
ramin
ramin
به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن
ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !!!{-35-}{-38-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 14:58
+7
reza
reza
نمی دانم چرا بعد از عبور از

دقیقا سیصد و هشتاد و نه شب

کماکان لحظه ها بیدار و زنده

کماکان دستها مرداد،در تب



کماکان سجده ها لبریزِ نفرین

کماکان خنده ها زهر هلاهل

تمام حرف ها نقش کف دست

به روی ماسه های خیس ساحل



دوباره چهره ها اندوه،اندوه

دوباره بغض ها فریاد،فریاد

بلندِ آسمان کوتاهِ کوتاه

دوباره خاطرات … ای داد و بیداد



تمام زندگی دور تسلسل :

دوباره،بازهم،یک بار دیگر

دوباره روی گردنهای زخمی

طناب خسته ی یک دار دیگر …
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 14:58
+4
ronak
ronak
ساکت که می مانی
میگذارند به حساب جواب نداشتنت!عمراً بفهمند داری جان میکنی
تا حرمتها را نگه داری! !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 14:57
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ