ronak
بی تو دلم میگیرد
و با خودم میگویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم میگیرد
که بی تو گاه زندگی سخت میشود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانهام میکند
اما نمیگفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من میشوند
آن وقت بغض راه گلویم را میگیرد
درست مثل همین روزها!
ronak
کاش می شد چشمها به پیشواز نگاه مهربانی برود
چشمه چشمانم خشکیده
دیدگان پرطراوتم پژمرده شده
کاش از انتظار رهایی یابم ......
maryam
من اینجام جایی که وقت رفتنت ایستاده بودی و مرا نگاه میکردی آمده ام اینجا تا ببینم از اینجا چه گونه بودم که اشکهایم را ندیدی..
maryam
گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی... او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران زده
ronak
وقتی بیایی،
هرگز رهایت نمی کنم.
وقتی بیایی،
آنقدر گریه می کنم،
تا سیل اشکم، راه رفتنت را ببندد.
وقتی بیایی،
دیگر نمی گذارم، از پیشم بروی.
وقتی بیایی،
می دانم، که پیشم می مانی.
و تو می آیی،
حتماً می آیی.
و من از زلال محبتت،
خواهم نوشید،
و در سایه سار عشق تو،
به آرامش خواهم رسید......
maryam
بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد ... بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت مــرا بـبـخـش ...

1390/12/27 - 16:58

ghorbone khandehat
1390/12/27 - 16:59 ( لايک توسط 1 کاربر )jigareto
1390/12/27 - 16:59

































1390/12/28 - 00:03