یافتن پست: #را

ronak
ronak
بیا آخرین شاهكارت را بیبین
مجسمـه ای با چـِشمانی باز
خیره به دور دست شاید شرق شاید غرب
مبهوت یك شكست،مغلوب یك اتفاق
مصلوب یك عشق،مفعول یك تاوان
... . خرده هایش را باد دارد میبرد
و او فقط خاطراتش را محكم بغل گرفته
بیا آخرین شاهكارت را بیبین مجسمه ای ساخته ای به نام " من
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:52
+5
مهسا
مهسا
توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سواره بودن فرقی نمی کنه اما اگر همراهی داشته باشی که تنهات نذاره بی انتها بودن جاده رو آرزو می کنی.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:45
+3
ronak
ronak
چه آرایشگر ماهریــست
فکر و خیال
وقتی که دانه دانه موهایت را سفید می کند
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:42
+4
مهسا
مهسا
این خاطــرات کـــهنه دیگر به دردم نمی خـــورد… مــفـت میفرو شــــم… به دوره گـردی که سـر ظهر در کوچـــــــــــــــه پرســــــــــه میـــــــزند و جایــــش بســته ای نمـــــــــــــک میگیرم…. بیشـــــتر به کارم می آید ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:40
+3
ronak
ronak
گفتی که می بوسم تو را
گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:34
+4
kiss
kiss
حلزون ساعت ها در تلاش بودتا از عرض جاده عبور کند . پسر بچه ای سوار بر دوچرخه ،چند بار دورش چرخید و دور شد . باز دور زد و این بار دوچرخه را به سمت حلزون چرخاند. همانطور که نگاهش به او بود ،سرعت گرفت و سرعت گرفت ... چند دقیقه بعد ،حلزون آرام آرام خون تازه ای را که روی جاده ریخته بود ،دور زد تا به سمت دیگر جاده برود.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:33
+3
ronak
ronak
خندیدن خوب است قهقهه عالی است گریستن آدم را آرام می کند اما... لعنت بر این بُغض...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:32
+5
مهسا
مهسا
اگر خواستی بدانی چقدر ثروتمندی، هرگز پول هایت را نشمار، قطره ای اشک بریز و دستهایی که برای پاک کردن اشکهایت می آیند، را بشمار. این است ثروت واقعی...{-35-}
5 دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:31
+2
مهسا
مهسا
به غضنفر يه ماشين مي دن که فرمونش سمت راست بوده بعد يه مدت ازش مي پرسن « چطوره؟ ميگه خوبه ، فقط هر وقت تف مي کنم ميفته روي زنم{-7-}{-15-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:30
+2
ronak
ronak
برایش نوشتم: "" به امید فردای بهتر"".
دو هفته بعد شنیدم ازدواج کرد.
بعدها فهمیدم آن روز " الف" " فردا " را یادم



رفته بود بنویسم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:28
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ