یافتن پست: #را

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
تو فرودگاه دارم با رفيقم حرف ميزنم يارو داره رد ميشه ميپرسه: شما ايراني هستين؟ مي گم: پـَـــ نــه پـَـــ ما چيني هستيم فقط روي ما فارسي ساز نصب کردن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:52
+4
سحر
سحر
امتیاز چجوری باید بگیرم
3 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:43
+5
-1
عسل ایرانی
عسل ایرانی
انقلاب کردیم تا شاه و شاهزاده نداشته باشیم،آغا و آغازاده داریم... انقلاب کردیم تا سیاستمان دینی شود دینمان سیاسی شد ... انقلاب کردیم تا اقتصادمان انسانی شود انسانیتمان اقتصادی شد ... انقلاب کردیم تا خیابان هایمان شریف شوند شرافتمان خیابانی شد ... انقلاب کردیم تا رنگ آزادی را ببینیم اسارت رنگ شده را دیدیم ... انقلاب کردیم تا درد هایمان درمان شود درد بی درمان گرفتیم ... !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:40
+10
zahra
zahra
به یک [!] میگن: 2*2 چند می‌شه؟ میگه: 5 تا! می‌گن: برو بابا، 4 تا میشه! میگه: آخه من از یه راه دیگه رفتم!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:38
+8
دوستت دارم ....
دوستت دارم ....
عشق یا ثروت ؟!!! کدومو دوست داری!!!!
6 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:36
+7
mina_z
mina_z
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده. .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:18
+8
Pedram
Pedram
كاش بجاي اينهمه باشگاه زيبايي اندام درهر شهر، يه باشگاه زيبايي افكار داشتيم؛ مشكل امروزما اندام ها نيستند، افكارها رادريابيم و پرورش دهيم...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:16
+7
Pedram
Pedram
وقتي 2 ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﻣﯿﺸﻦ ، ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ ﻣﺜﻞ ﻗﺒﻞ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﺷﻦ ، چون به ﻗﻠﺐ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺯﺧﻢ ﺯﺩﻥ ... ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺑﺎﺷﻦ ، ﭼﻮﻥ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ... ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺘﻮﻧﻦ ﺁﺷﻨﺎﺗﺮﯾﻦ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺑﺎﺷﻦ ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:14
+7
zahra
zahra
تو جزیره آدم‌خورا یک بابایی میره ساندویچ فروشی، یک ساندویچ مغز سفارش میده. ساندویچیه میگه: میشه 2 تومن. مرده عصبانی میشه میگه: یعنی چی؟ مگه سَرِ گردنست؟! هفته پیش یک تومن بود! ساندویچیه میگه: آخه این مغز تهرونیه، بابا ‌بالاخره یک کلاس خاص خودشو داره. مردک هم ساندویچش رو میخوره و چیزی نمی‌گه. هفته دیگه میاد دوباره یک ساندویچ مغز سفارش میده، این دفعه ساندویچیه میگه:‌شد 10 تومن! یارو خیلی شاکی میشه، میگه‌: بابا چه خبرته؟! ساندویچیه میگه: آخه عزیز من،‌این دفعه مغز رشتیه، کلی فسفر داره به جان تو! باز طرف چیزی نمی‌گه و پول و میده و ساندویچش رو می‌خوره. هفته بعد دوباره میاد و یک ساندویچ مغز سفارش میده، این دفعه ساندویچیه میگه: میشه 100 تومن! یارو دیگه پاک شاکی میشه و ساندویچ رو می‌کوبه رو میز داد میزنه: این چه مسخره بازیه دراوردی؟! ساندوچیه میگه:‌آخه عزیز من،‌این یکی مغز [!]،‌ باید 100 تا کله بشکنیم تا ازش یک ساندویچ دربیاد!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:01
+10
sara
sara
نمی دانم چرا با آنكه می دانم. از آن من نخواهی بود. چرا با تار و پود جان. برایت خانه میسازم.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:01
+11

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ