یافتن پست: #را

مهسا
مهسا
خوبم درست مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها خورده اند! دیگر نگران داس ها نیستم!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:50
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
رفتم مغازه ميگم سيخ دارين ؟ ميگه سيخ واسه كباب . ميگم : پـَـــ نــه پـَـــ سيخ براي خارش پشتم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:47
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا میرویم و در میان این دو سادگی معنایی میسازیم به نام زندگي پـَـــ نــه پـَـــ .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:47
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سعی کن کسی را دوست داشته باشی که قلب بزرگی داشته باشد تا برا جا کردن خودت توقلبش مجبور نشی خودت را کوچیک کنی پـَـــ نــه پـَـــ .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:45
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
هرگز عشق را گدايي نکنيد زيرا هيچگاه چيز با ارزشي به گدا داده نمي شود پـَـــ نــه پـَـــ .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:45
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
می دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ چون قشنگ ترين چيز هاي اين دنيا قابل ديدن نيست پـَـــ نــ
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:44
+2
مهسا
مهسا
کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:40
+2
مهسا
مهسا
متــــرسک انقدر دست هایت را باز نکنــــــ ... کسی تو را در اغـــــوش نمی گیرد ... ایستــــادگی همیشه تنهـــایی دارد ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:37
+3
مهسا
مهسا
غضنفر موبایلش رو ویبره بوده میبره پیش موبایل فروش میگه موبایلم خرابه میپرسه اشکالش چیه؟ میگه: هرچی زور میزنه نمیتونه زنگ بزنه{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:33
+4
sasan pool
sasan pool
یک خاطره از دوران بچگیم براتون بگم.پدر من موقعه که من به دنیا آمدم توی کار صادرات و واردات بود.اون زمان یک دوست خارجی داشت که سکن سوئد بود بهش میگفتن اریک.این بنده خدا میدونست که من بچه هستم.برای من شکلات آورد.گفت این برای ساسان هست.من هم اون بسته گنده رو گرفتم رفتم برای خودم همشو خوردم .بعد از اینکه اریک رفت.بابام آمد گفت ساسان بیا ببینم شکلات چی کار کردی؟من هم کگفتم خوردمش.گفت اون همه رو تو خوردی.گفته آره برای من آورده بود من هم خوردمش.بیچاره خورد تو ذوقش.خدا رحمتش کنه.خیلی مرد زحمت کشی بود .{-26-}{-26-}{-26-}هر روز صبح هم موقعه مدرسه رفتن در میرفتم می رفتم زیر میز ناهار خوردی بیچاره مامانم و بابام می افتادن زیر میز من و ببرن مدرسه.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:32
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ