یافتن پست: #را

mahdi
mahdi
رفتیم صحرا نشستیم روی علف ها میگه اومدین تفریح؟میگم پـَـــ نــه پـَـــ گاویم داریم میچریم {-33-}{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 23:29
mahdi
mahdi
تلویزیون داره نشون میده 2تا توله شیر تو تهران گرفتن مامانم میگه واقعا توله شیرن؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ اینا گربه ان منتها دارن خودشون واسه مسابقات قویترین مردان آماده میکنن {-33-}{-33-}{-33-}{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 23:27
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 23:23
+2
mahdi
mahdi
آیا کسی هست مرا یاری کند {-48-}{-23-}{-23-}{-50-}{-50-}{-7-}{-7-}{-7-}{-1-}{-1-}{-1-}
5 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 23:17
+1
رضا
رضا
روزی ما دوباره کبوترهایِ مان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. *** روزی که کم ترین سرود بوسه است و هر انسان برایِ هر انسان برادری ست. روزی که دیگر درهایِ خانه شان را نمی بندند قفل افسانه یی ست و قلب برای زنده گی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی. روزی که آهنگِ هر حرف، زنده گی ست تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست و جویِ قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه یی ست تا کم ترین سرود، بوسه باشد. روزی که تو بیایی، برایِ همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایٍ مان دانه بریزیم... *** و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 20:32
+1
masoud
masoud
من نمیدونم این درس خوندن چی داره که تا میری دو کلمه درس بخونی حتی خاطرات دوران مهد کودک اونم با وضوح HD یادِ آدم میاد !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 19:17
ebrahim
ebrahim
دانشمندان متعقدند که مغز انسان فقط به اول آخر کملات توجه مکینه برای هیمنه که تو تونستی این رو بخونی . . . !!! حالا دوباره با دقت بخون{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 18:56
رضا
رضا
همسفر خسته ام از این همه راه خسته از نای و نی و این همه اه راه ، تکرار زمان است چرا همسفر فاش بگو راز چرا اری از ایینه ها نیست نشان ان نشان های نهان نیست عیان اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم هوشیارم ز دل ِ خویش چرا ان که مستم بکند ، نیست چرا همسفر گرچه رهایم کردی راست گو ، ره به کجا اوردی نکند باز به من می خندی زین که پروانه شدم می خندی خنده کن تا که منم سوز شوم بنواز تا که منم کوک شوم ره به تنهایی من می گرید همسفر ، باش ، دلم می گرید خُنک ان روز که اندر پیش است دل ِ زهر خورده ی من در نیش است باش تا سایه ای بر من باشی وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 18:55
+1
ebrahim
ebrahim
گفت: چند سال داري؟ گفتم: روزهاي تکراري زندگيم را که خط بزنم، کودکي چند ساله‌ام!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 13:52
ebrahim
ebrahim
يه روز پدري خواست که به پسرش تفهيم کنه که عرق خوري کار بديه. براي اثباتش مقداري عرق رو خواست به خورد يک خر بده. اما خر از خوردن عرق امتناع کرد. پدر رو کرد به پسرش و گفت: پسرم ببين. حتي اين خر با خريت خودش اين عرق رو نخورد. چطور يک انسان بايد اين عرق رو بخوره در حالي که خر هم نمي خوره؟ پسر گفت:پدر جان. اين نشون مي ده هر کي عرق نخوره، خره نتیجه: قبل از هر اقدامي کليه جوانب آن را بسنجيد
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 13:36

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ