mary jun
دیگر ن اشک هایم را خواهی دید
ن التماس هایم را
و ن احساسات این دله لعنتی را ...
ب جای آن احساسی ک کشتی
درختی از " غرور " کاشتم ....
fereshte
همچون ساعت شنی شده ام که نفسهای آخرش رامیزند والتماس میکند یکی پیدا شود و برش گرداند من هم... نه...! ! لطفا برم نگردانید !!! بگذارید تمام شوم
fereshte
دختر:دوست دختر جدیدت خوشکله؟(تو دلش:آیا واقعا از من خوشکلتره پسر:آره خوشکله(تو دلش:اما تو هنوز زیباترین دختری هستی که من میشناسم دختر:شنیدم دختر شوخ طبع وجالبیه( درست اون چیزی که من نبودم پسر: آره همینطوره(ولی در مقایسه با تو اون هیچی نیست دختر:خب پس امیدوارم شما دوتا باهم بمونید(کاش ما دوتا باهم میموندیم) پسر:منم برات آرزوی خوشبختی دارم(چرااین پایان رابطه ی ما شد؟ دختر:خب...من دیگه باید برم(قبل ارینکه گریه ام بگیره پسر:آره منم همینطور(امیدوارم گریه نکنی دختر:خداحافظ... ( هنوز دوست دارم و دلم برات تنگ میشه پسر: باشه خداحافظ (بخدا ک هیچوقت عشقت از قلبم بیرون نمیره...هرگز ) کاش ما آدما حرف دلمونو میزدیم....