♥ نگار ♥
یکی از قشنگ ترین خاطرات کودکی وقتی بود که ،
وسط کلاس درس ناظم میومد می گفت :
" آهای بابات اومده دنبالت کتاباتو بردار بیا "
عینِ حبس ابدی بود که عفو رهبری بهش خورده .. ( ^____^ )
♥ نگار ♥
دکتر گفت :مادرت داره میمیره ؟
کودک سوال کرد چند وقت دیگر ؟
دکتر گفت پاییز ...
بچه گفت پاییز یعنی چه روز ؟
دکتر گفت وقتیکه برگهای درختان می ریزد ...
بچه خانه آمد و نخ و سوزن برداشت، رفت تا تمام برگ های شهر را به درختان بدوزد ...
♥ نگار ♥
من قرض کردم تا برات خرج کردم
من کف خیابونو برات فرش کردم
من واسه ی داشتن تو نذر کردم
من ، تورو یه فرشته فرض کردم
من با تنهایی ، تو با تن هایی که تورو ولت میکنن تو اوج تنهایی
تو اون شهر پُر نقاب
تو با اون بخواب
من با قرص خواب
اگه بپرسم اون کیه که باهاشی بهم میگی با لبخند بابا اونکه داداشیمه
هه ، همون داداشیا دوشیدنت
لباسو کندن و تورو پوشیدنت
گفتم تو خراب میشی اونو آباد میکنی
تو که عروس نمیشی اونو داماد میکنی
♥ نگار ♥
نامم را والدینم
زبانم را کشورم
دینم را اجدادم
حرفه ام را جامعه ام
انتخاب کردند
از دار دنیا یک عشق را خودم انتخاب کردم
که آن هم ریدم
♥ نگار ♥
بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست،
اما آنچه در قسمت چپ سینه شان میتپد، دل نیست اقیانوس محبت است؛
بعضی ها تن صدایشان خیلی معمولیست،
اما وقتیکه سخن میگویند در جادوی کلامشان غرق میشوی؛
بعضی ها قد و قامتشان معمولیست،
اما حضورشان طپش قلب می آورد؛
بعضی ها خیلی معمولی هستند،
اما همین معمولی بودنشان از آنها جذابیتی منحصر بفرد میسازد؛
اینها خاص ترین معمولی ها هستند که تا ابد در دلها جاودانه میشوند، و فراموش کردنشان محال است… محال…
♥ نگار ♥
ما در ایران افتخار داشتن بزرگترین فروشگاه متحرك جهان( متروى تهران)
رو داریم اما دیده شده برخى افراد سود جو ازش به عنوان
وسیله نقلیه استفاده میكنند!!! ^_~