یافتن پست: #رو

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/07/9 - 15:47
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/9 - 15:46
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/9 - 15:45
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه جفت جوراب داشتم, خیلی باهم معاشرت داشتیم

توی دوران اوج رابطه مون یه لنگه اش گم شد...
امروز کشومو ریختم بیرون, یهو دیدم اون تــَــه زُل زده تو چشمام!!!!

... ... گفتم : کجا بودی لوتــــــــــی؟!؟!؟
گفت : باس یه مدت با خودم خلوت می کردم, ولی تمام این مدت بوی تو رو می دادم...

بــــــوییدمش... همون لحظه فهمیدم خیلی مــَــــــــــــــــــــــرده!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/9 - 15:42
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ریه دونه از این عروسک ها گرفتم وقتی دماغشو فشار میدم میگه

" I LOVE U "
لامصب همه کمبود محبت هامو پر کرده، خیلی به هم وابسته شدیم.
دیدگاه  •   •   •  1392/07/9 - 15:41
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میخوام بدونم طراح روپوشهای مدارس امسال کی بوده !

از همین تریبون هر جا هستی بدون گند زدی عامو !

والا امروز یه دختر دبیرستانی دیدم مانتوش که شبیه خرقه پهلوون خلیل بود ...

شلوارشم کپی برابر اصل تمبون باباجون خدا بیامرز ننم بود !

والااااا ...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/9 - 15:38
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه گدا رو میشناسم که هرچی خیابون شلوغ تر میشه این فلج تر میشه!!!!!!!!!
اصن یه وضیییییییییییییی!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/9 - 15:34
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

دلم اصرار دارد فریاد بزند .

اما....

جلوی دهانش را میگیرم

میدانم کسی تمایلی به شنیدن را ندارد!!!!

این روزها من . . .

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود . . .!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/9 - 15:23
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بابابزرگم هشتاد سالشه همیشه اصرار می کنه که بذارید

من از خونه تنهایی برم بیرون مگه زندانی گرفتید؟

می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم…

یه روز بعد از کلی اصرار گفتیم باشه برو ولی مواظب باش…

رفته نونوایی محل به همه ی اونایی که تو صف بودن

گفته عجب روزگاری شده پنج تا دختر دارم پنج تا پسر

تو این سن و سال من ِ پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونارم من بگیرم :|
دیدگاه  •   •   •  1392/07/9 - 15:19
nanaz
nanaz
... اولین تلنگر را مادر شوهرش زد، وقتی که اسم کوچکش را فراموش کرد و صدا زد: «عروس، بیا پایین.» روزهای بعد با معنای عروس بیشتر خو گرفت. هر چه بود عروس بود و یک روز فهمید که عروس یک نفر نیست. صدها و هزارها عروس دیگر است.
رفته رفته دانست که عروس یک عالم معنا دارد که بیشترش به او مربوط نمی شود. به صدها عروس پیش از او مربوط می شود. فهمید که هر کاری می کند، سایه ای از خاطره و رفتار و منش عروس های قبل را هم با خودش دارد.
طول کشید تا بفهمد که بیرون آمدن از آن قالب حاضر و آماده سخت است، نشان دادن و ثابت کردن این که متفاوت است. مثل تمام عروس ها نیست. آدمی است که از این به بعد باید تعریف بشود، نه این که تعریف قبل از خودش را یدک بکشد. همه ی رفتارهایش به عروس بودنش منسوب می شد، با عروس بودنش داوری می شد، نه خود خودش...!

 
دیدگاه  •   •   •  1392/07/9 - 15:04
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ