بعد میام خونه میبینم عه دستم قطع شده !
راستش دارم به ازدواج با ایرانسل فکر می کنم ، از بس که هر روز بهم اس ام اس می ده یه جورایی بهش وابسته شدم !
سلامتی مادرهای قدیم که وقتی لنگه دمپایی رو پرت میکردن طرفمون صاف میومد میخورد تو سرمون !
از این شب های بی پایان، چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند نه همدردی،
نه دلسوزی، نه حتی یاد دیروزی... هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟
ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب که تنها آرزوی پاک این دفتر گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا نه همدردی،
نه دلسوزی، فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...
گاهی در سرزمین های بی حاصل و لم یزرع ،
گل هایی می رویند که تو نمی توانی مشابه شان را در هیچ کجای دنیا بیابی .
دیدن این گل های بی نظیر و حیرت انگیز ،
خالی از لطف نیست.
بی تردید در سرزمین بی حاصل احساس تو نیز گل های آگاهی و تجربه های باطنی نابی پیدا می شوند. بگرد،
و آن ها را پیدا کن و شکرشان را به جای بیاور.
به هستی اعتماد کن و صبور باش.
برخیز! نوبت عاشقی فرا رسیده است .
اگر زنی را نمی خواهید یا برایش قصد تهیه ی زاپاس را دارید ،
به او مردانه بگویید داستان از چه قرار است ؟! ...
آستانه ی درد او بلند است ...
یا می رود ، یا می ماند ...
هر دو درد دارد ...
اینجا زمین است ،
حوا بودن تاوان سنگینی دارد ...
دیوانه نمیگوید دوستت دارم…
دیوانه میرود تمام دوست داشتنها را به هر جان کندنی که شده،
از هر دری جمع میکند و میزند زیر بغلش و میریزد
به پای کسی که هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد...
چه اندازه خدا نزدیک است! و به قول سهراب: پای آن شب بوهاست
نفس گرم خدارا هر روز پشت پرچین دعا میشنویم...
چه دقیق آمده ایم خانه دوست همین جاست
همین نزدیکی است...
به گمانم پشت دیوار نگاه من و توست
بخدا هیچ دلی تنها نیست...