شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت،
لیک شعری نسرود، نه که معشوقه نداشت،
نه که سرگشته نبود،
مدتی بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت،
لیک شعری نسرود، نه که معشوقه نداشت،
نه که سرگشته نبود،
مدتی بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود
به من نگاه کن و بگو شب از کجا جوونه زد برای من کدوم سکوت آرامشش رو خط می زد به من بگو کدوم غروب رنگ غم رو بغل می کرد یا پیش پای آرزوم بارون رو در به در می کرد بیا ببین...کنار من یه پنجره است روو به سقوط توو آسمون یه ماهه و ستاره های بی فروغ نگاه مهربون تو کلید بر قفل لبم بشکن سکوت سردمو ویرون بکن تو ماتمم
ساده بگو مهربانم، هراسی از شکستن نیست من روز اول عهد خود را با دلم بستم حتی اگر داسی شوی بر ساقه ی جانم من تا ابد مست نگاه سبز تو هستم ...
بی تفاوت می روم تا مرز دیدن ، غم مخور
میروم تا گوش بی مرز شنیدن ، غم مخور
اینهمه گفتند و ما نشنیده انگاشتیم و بس
حال زین پس میروم تا لب گزیدن ، غم مخور
پیش ترها دوستی ها را صداقت می نگاشت
اینک اما دوستان غافل از آنند ، غم مخور
اصل ذات گندم است در قصه ی نان و نمک می شود
افسون دست آسیابان ، غم مخور ...
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکستآنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسستمی روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سردآن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکستمی روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــانداز هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته استراســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم توتاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشستطـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بودروی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست.........
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باریبرو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب
غمگین تر از تمام داشته هایم امروز !
غمگین ترین غریبه ی تمام نداشته هایم شده ام !
در کلبه ی تنهایی من چیزی جز انتظار نیست !
دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب می فهمند !
پنجره ی کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده آسمان را گفته ام
تا هرگاه پرتوهای عشق را به من تاباندی آفتابی شود
اما سالهاست که آسمان دهکده ام ابریست و می بارد !
دلم گرفته از این همه درد .
از این همه تنهایی و بی کسی که مانده بر سر راهم
افسوس از این غم نامه که پایانی ندارد
دست از سر ما بردار کنار تو نمیمونمیه روز میگفتی عاشقم اما دیگه نمیتونمتقصیر هیچکس دیگه نیست قصه ماتموم شدهحیف همه خاطره ها به پای کی حروم شده دروغ میگفتی که برم از بی کسی دق میکنی حرفاتو باور ندارم بی خودی هق هق میکنییادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برامقسم میخوردی پیش من که جز تو عشقی نمیخامدست خودم نیست که دیگه حرفاتو باور ندارماین چیزا تقصیر تویه تلافیشو در میارم
الو؟ منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟ الو .... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟ چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاستدل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
چیزی نمی تونم بگم، قراره از من بگذریچیزی نگو می فهممت، باید از این خونه بریچند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنمتا با یه دریا تو خودم، خاموش خاموشت کنم ... تنهاییآمو بعد از این، با قلب کی قسمت کنمواسه فراموش کردنت، باید به چی عادت کنمتو باید از من رد بشی، من باید از تو بگذرم ... کاری نمی تونم کنم، باید بیُفتی از سرمبعد از تو باید با خودم، تنهای تنها سر کنم ... یک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنمچند سال از امشب بگذره، با من یکی هم خونه شه ... احساس امروزم به تو، تنها یه شب وارونه شهچند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنمیک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنم... چیزی نمی تونم بگم ...