♥ نگار ♥
آن بیرون آفتابیست.
چیزی بیشتر از یک خورشید نیست،
اما مردم نگاهش میکنند و آنگاه
آواز سر میدهند.
خورشید را نمیشناسم.
ملودی فرشتگان را میشناسم من
موعظهی گرمِ واپسین باد را.
♥ نگار ♥
روزی مجنون از روی سجاده ی شخصی عبور کرد.مرد نماز را شکست و
گفت:مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم برای چه این رشت را
ب[!]؟ مجنون لبخندی زد و گفت عاشق بنده ای بودم و تو را ندیدم تو که
عاشق خدا بودی چطور مرا دیدی
♥ نگار ♥
سلامتی "اعدامی" که جرم رفیقش رو گردن گرفت ،بالای چوبه ی دار ازش پرسیدن : حرف آخر ؟؟؟گفت به "رفیقم" بگین از این بیشتر از دستم نیومد . . . !!! ...
♥ نگار ♥
تو بن بست زندگی همه برمیگردن
سراغ عشق اولشون,
وای به روزیکه عشق اولت ,
رفته باشه سراغ عشق اولش.....
♥ نگار ♥
ما خوب یاد گرفتیم ؛
در آسمان مثل پرندگان باشیم ،
ودر آب مثل ماهی ها ،
اما...
هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم...!!!
♥ نگار ♥
اگر برگردی قول میدم همونی که تو بگی باشم
یه عمر پیش چشمات بهترین عاشق دنیا شم
قول میدم همه دنیارو به پای تو بریزم
اگه گریه کردی گریه کنم اشک بریزم
قول میدم عکساتو بوسه بزنم و بغل بگیرم
قول میدم روزی صد بار جلو چشمات بمیرم
♥ نگار ♥
گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر می شود که می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم رویش دراز بکشم راحت و آسوده مثل ماهی حوض خانمان که چند روزی است روی آب است .....