یافتن پست: #رو

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دخترخالم 9سالشه اومده گوشیشو گذاشته رو تاقچه برگشته میگه : مامان یه وقت مسیجامو نخونیا !!!
اونوخت من تا ۱۰سالگی فک میکردم گوزنا شوهر آهوها هستن …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:48
+1
saman
saman
















































ای چشم تو دلفریب و جادو   در چشم تو خیره چشم آهو
در چشم منی و غایب از چشم   زان چشم همی‌کنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشاید   چون چشم برافکنم بر آن رو
چشمم بستی به زلف دلبند   هوشم بردی به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارم   تا چشم من و چراغ من کو
این چشم و دهان و گردن و گوش   چشمت مرساد و دست و بازو
مه گر چه به چشم خلق زیباست   تو خوبتری به چشم و ابرو
با این همه چشم زنگی شب   چشم سیه تو راست هندو
سعدی بدو چشم تو که دارد   چشمی و هزار دانه لولو
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:41
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
.... ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ
نه مثل جبر...
نه مثل هندسه ...!

نه ﻣﺜﻞ ۱ منهای ۱

ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ۰ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ

مثل نیمکت آخر...

زنگ آخر...

ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ

... ﻣﺪﺍﻡ ﺭﻭﯼ ﭼﻮﺏ ﺣﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩ

مرا یاد بگیر....!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:41
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
قوانین فوتبال دیدن:

اگه همه ی بازی رو ببینی، ۰-۰ میشه

اگه بازی رو نبینی، بالای ۲ گل داره

اگه وسطش بری دستشویی، همون لحظه گل میزنن
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:39
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دو تا داداش دعواشون میشه

مامانشون: زود آشتی کنین

بزرگه: محاله
کوچیکه: با او پسر احمقت

مامانشون: پس یه هفته اینترنت قطع می شه ...

بزرگه: داداش قربونت برم
کوچیکه: بپر بغل داداش عزیزززززززم!

یعنی اگه این اینترنت نبود جواب سلام همدیگرو هم نمیدادند!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:36
+2
saman
saman

خدایا کفر نمی گویم


پریشانم


چه می خواهی تو از جانم !


مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی


خداوندا !


اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی


و شب ، آهسته و خسته


تهی دست و زبان بسته


به سوی خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟


خداوندا !


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه دیوار بگشایی


لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی


و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟


خداوندا !


اگر روزی بشر گردی


زحال بندگانت با خبر گردی


پشیمان می شوی از قصه خلقت


از این بودن ، از این بدعت


خداوندا تو مسئولی


خداوندا !


تو می دانی که انسان بودن و


ماندن در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی می کشد آنکس که انسان است


و از احساس سرشار است.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:28
+2
saman
saman

به خدا کز غم عشقت ، نگریزم   نگریزم


و گر از من طلبی جان ، نستیزم   نستیزم


هله ای مهر فروزان ! به کجایی ؟ به  کجایی ؟


تو بیا تا گذرد این شب ِ تاریک  ِ  جدایی


چه   شود   گر   ز ِ رُخت   پرده    گشایی


قدحی دارم بر کف ؛ به خدا تا تو    نیایی


هله تا روز قیامت ، نه    بنوشم نه   بریزم


نازنینا ! نظری کن منم   این   خسته  راهت


شرر افکنده به جانم صنما   ! برق   نگاهت


سحرم روی چو ماهت ، شب من زلف سیاهت


به خدا بی رخ و زلفت ، نه بخسبم نه  بخیزم


به   جلال  تو   جلیلم  ، ز    دلال  تو    دلیلم


که من از نسل خلیلم ، که در این آتش تیزم


بده آن آب ز کوزه ، که نه عشقی است دو روزه


چه نماز است و چه روزه ، غم تو واجب و ملزم


به خدا شاخ   درختی  که  ندارد ز    تو  بختی


اگرش   آب دهد  یَم ، شود  او کُنده   هیزم


بپر ای دل  سوی   بالا ، به   پر و  قوت   مولا


که در آن صدر معلا ، چو تویی نیست ملازم


همگان    وقت   دعاها ،    بستایند    خدا   را


تو شب و روز مهیا ، چو فلک جازم و حازم


صفت    مفخر   تبریز ،   نگویم   به   تمامت


چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیز

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:26
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:24
+2
saman
saman


غلام نرگس مست تو تاجدارانند




خراب باده لعل تو هوشیارانند






تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز




و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند






ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر




که از یمین و یسارت چه سوگوارانند






گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین




که از تطاول زلفت چه بی‌قرارانند






نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو




که مستحق کرامت گناهکارانند






نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس




که عندلیب تو از هر طرف هزارانند






تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من




پیاده می‌روم و همرهان سوارانند






بیا به میکده و چهره ارغوانی کن




مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند






خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد




که بستگان کمند تو رستگارانند



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:23
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه زمان ملت کارشون که با کامپیوتر تموم میشد روی کیبورد و مانیتور و کیس کاور می کشیدن!

یعنی در حد رو مبلی پذیرایی!

این روزا وقت نمیشه بدبختو خاموش کنیم خنک شه!!!
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:21
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ