یافتن پست: #رو

saman
saman

در بیابانی دور


که نروید جز خار


که نخیزد جز مرگ


که نجنبد نفسی از نفسی


خفته در خاک کسی


زیر یک سنگ کبود


در دل خاک سیاه


می درخشد دو نگاه


که به ناکامی از این محنت گاه


کرده افسانه هستی کوتاه


باز می خندد مهر


باز می تابد ماه


باز هم قافله سالار وجود


سوی صحرای عدم پوید راه


با دلی خسته و غمگین همه سال


دور از این جوش و خروش


می روم جانب آن دشت خموش


تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود


تا کشم چهره بر آن خاک سیاه


واندر این راه دراز


می چکد بر رخ من اشک نیاز


می دود در رگ من زهر ملال


منم امروز و همان راه دراز


منم اکنون و همان دشت خموش


من و آن زهر ملال


من و آن اشک نیاز


بینم از دور در آن خلوت سرد


در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی


ایستاده ست کسی


روح آواره ی کیست؟


پای آن سنگ کبود


که در این تنگ غروب


پر زنان آمده از سنگ فرود


می تپد سینه ام از وحشت مرگ


می رمد روحم از آن سایه دور


می شکافد دلم از زهر سکوت


مانده ام خیره به راه


نه مرا پای گریز


نه مرا تاب نگاه


شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش


سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار


قد بر افراشته از سینه دشت


سرخوش از باده تنهایی خویش


شاید این شاهد غمگین غروب


چشم در راه من است


شاید این بنده صحرای عدم


با منش یک سخن است


من در اندیشه که این سرو بلند


وین همه تازگی و شادابی


در بیابانی دور


که نروید جز خار


که نتوفد جز باد


که نخیزد جز مرگ


که نجنبد نفسی از نفسی


غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه


خنده ای می رسد از سنگ به گوش


سایه ای می شود از سرو جدا


در گذرگاه غروب


در غم آویز افق


لحظه ای چند به هم می نگریم


سایه می خندد و می بینم وای


مادرم می خندد


مادر ای مادر خوب


این چه روحی است عظیم؟


وین چه عشقی است بزرگ؟


که پس از مرگ نگیری آرام


تن بی جان تو در سینه خاک


به نهالی که در این غمکده تنها مانده ست


باز جان می بخشد


قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد


سرو را تاب و توان می بخشد


شب هم آغوش سکوت


می رسد نرم ز راه


من از آن دشت خموش


باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش


می روم خوش به سبکبالی باد


همه ذرات وجودم آزاد


همه ذرات وجودم فریاد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:46
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در SMS
طرف روزه میگرفت یه دقیقه مونده به افطار میخوردش!
بهش میگفتن مگه مریضی؟!
میگفت:نه،میخوام خدا رو حرص بدم!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:45
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حشره کش خالی‌ کردم تو اتاقم من سر درد گرفتم دارم می‌میرم پشه هه رو آینه اتاقم وایساده داره شاخکاشو مرتب می کنه!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:44
+2
saman
saman

از عشق میگویی ، بگو آبی ترین باشد


از عشق میگویم اگر درد تو این باشد


 


بگذار من عاشق ترین مرد زمین باشم


بگذار یک دیوانه هم عاشق ترین باشد


 


شیطان از اول خوب میدانست آدم کیست


بگذار لاف عشق تهمت آفرین باشد


 


من از فریب گندم روی تو دانستم


بیچاره دل یک عمر باید خوشه چین باشد


 


با یک هجوم از هم فرو میریزدش غم ؛ آه


دیوار ِ دل سهل است اگر دیوار چین باشد


 


آه ای شبان ِ خفته ی کولی ترین برخیز !


میترسم اینجا باز گرگی در کمین باشد


 


وقتی که از دل گفتی و آئینه ، دانستم


آنی که میخواهد دلم باید همین باشد


 


تا بود از تو قسمتم غم بود و دیگر هیچ


ای کاش تا باشد نصیبم از تو این باشد


این است پایان ِ تب پروانه ای چون من


آتش همان بهتر که خاکستر نشین باشد


(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:42
+1
saman
saman

همواره عشق بی خبر از راه مي رسد


چونان مسافري که به ناگاه مي رسد


وا مي نهم به اشک و به مژگان تدارکش


چون وقت آب و جاروي اين راه می رسد


اينت زهي شکوه که نزدت سلام من


با موکب نسيم سحرگاه مي رسد


با ديگران نمي نهدت دل به دامنت


چونانکه دست خواهش کوتاه مي رسد

ميلي کمين گرفته پلنگانه در دلم 


تا آهوي تو کي به کمينگاه مي رسد! 


هنگام وصل ماست به بام بزرگ شب


وقتي که سيب نقره اي ماه مي رسد


شاعر!دلت به راه بياويز و از غزل


طاقي بزن خجسته که دلخواه مي رسد



زنده ياد (حسين منزوي)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:40
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تا حالا دقت کردین کسایی که خروپف میکنن..زودتر خوابشون میبره ؟!!<img src=(" title=":((" />
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:36
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رفتنت را خیالى نیست
فقط مانده ام چگونه در چشمانى به آن زلالى،
جا داده بودى آن همه دروغ را !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:31
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چقدر عبرت در این عروسک‌هاست ،
و ما از عروسک کمتریم .
آن‌ها مرده بودند و زندگی می کردند ،
ما زندگی می‌کنیم و مرده‌ایم...!!!!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:29
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به سلامتی عاشقی ک وقتی ازش پرسیدند: چرا ناراحتی؟ گفت: تا حالا پشت ماشین عروس عشقت بوق زدی ....؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:27
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یکی از تفریحات دهه شصتیا و هفتادیا این بود که
به یکی میگفتن پیشونیتو پاک کن و در همین حین چونشونو میخاروندن،
بعد اون یارو گیج میشد چونشو پاک میکرد !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:24
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ