صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سالبچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند
دور هم خوشحالبچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بودهریکی برگ کوچکی در دست!
باز انگار زنگ انشاءبودتا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خندهباز موضوع تازه ای داریم
آرزوی شما در آیندهشبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شومذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم
تکرار میشوم مثل خطهای روی جاده ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ
تکرار میشوم تا وقتی که در انتهای تمام جاده ها تو ایستاده باشی...
ماهی را هر وقت از آب بگیری ساعتی دیگر میمیرد.
تازه نیست گرفتن ماهی از دریانطفه ی شروع دوباره است که در کالبد ماهی میمیرد.
کاش پرنده ای از قفس آزاد کنیم. با گرفتن هر ماهی،
پرنده ای در قفس میمیرد. به شوق دریا،
از اتاقم تاساحل راشناکردماما دریا شوقی برای آبهای آزاد نداشت.
بادستان کوچکم،قایق بزرگی ساخته امتا ماهی قرمزهای تنگ بلور،
دریا را خواب نبینند.
در جوانی آموختم که خود معمار زندگی خویش، خالق شادکامی و موجد تلخکامی خویشتنم. فلسفه من آنست که: همان چیزی را درو می کنی که کاشته ای، اکنون، عمیقاً بر این باورم