یافتن پست: #رو

sanaz
sanaz
در CARLO
اگه نیایی
می دونم آسمون رنگ چشای تو داره
می دونی شب مهتابی پیش تو کم می یاره
می دونم مرغهای ساحل واسه تو دم میزنن
می دونی شن های ساحل واسه تو جون میبازن
می دونم اگه بری همه اونا دق می کنن
می دونی بدون تو یه کنج غربت میمیرم
می دونم با رفتنت آرزوهام سراب میشه
می دونی اگه نیای بدون تو چه ها میشه
می دونم اگه بخوای می تونی باز تو بیای
تو بیای پا بزاری بازم روی دوتا چشام
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:33
+6
-1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻃﺮﻑ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺍﺳﺘﺎﺗﻮﺱ ﻧﻮﺷﺘﻪ : " ﻟﻌﻨﺘﯿﺎ !.. ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮐﻮ
ﺑﺴﺘــــﻦ |:
ﺑﻌﺪ ﮐﻠﯽ ﻣﻠﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺻﺤﻨﻪ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺯﯾﺮﺵ ﮐﺎﻣﻨﺖ
ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﮐﻪ:
+ ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﻧﮕﻮﻭﻭﻭﻭ !!
+ ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍﺱ ﻣﯿﮕﯽ؟؟
+ ﺣﺎﻻ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ؟؟؟!
+ ﻧــــــــــــﻪ ! ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﻓﯿﺴﺒﻮﮎ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻡ!
+ ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻣﻠﯽ ﺷﺪ، ﺭﻓﺖ |:
+ ﻣﻮﻗﺖ ﺑﺴﺘﻦ ﯾﺎ ﺩﺍﺋﻤﯽ؟؟
+ﻣﯿﺸﻪ ﻟﯿﻨﮏ ﺧﺒﺮﺷﻮ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎ؟؟؟
ﻓﻚ ﻛﻨﻢ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺴﺘﻦ ﺍﻳﻨﺎ ﺗﻮﺵ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻥ ((((((((((((:
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:32
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
هَر مادَری، مَنو تو خیابون میبینه O.o
.
.
.
.
.
.
.
.
تو دِلِش میگه ای کاش این عروس مَن بود ... :|
به همین سوی چراغ قسم :|
بههههله من یه همچین ادمیم
البته توهم هم خوب چیزیه:
2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:28
+3
alifabregas
alifabregas
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:26
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نقشی که باران می زند بر خاک
خطی پریشان
از سرگذشت ِ تیره ی ابرست
ابری که سرگردان به کوه و دشت می راند
تا خود کدامین جویبارش خُرد
روزی به دریا بازگردانَد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:25
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بیا ، عاشقانه سلام کن و بعد برای همیشه برو ...
دلگیر نخواهم شد
دیگر به دیدارهای ناگهانی...
دوست داشتنهای موقتی...
و رفتنهای بی خداحافظی
عادت کرده ام!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:21
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عزیزم ..
برادر ..
داداش من ..
نامرررررررررررد ..!!
بی شعوری که آبنبات چوبی میسازی وسطش آدامس نمیذاری باشماااااااا هستم ..
2 ساعته نشستم لیس زدم این لعنتی رو به عشق اون یه تیکه آدامسه !
آدامس نبود وسطش ..
این درسته ..!!؟
آدمی تو ..!!؟
شرف داری تو ..!!؟؟؟؟
یعنی امشب سرتو راحت میذاری زمین میخابی ..!؟؟؟؟
اره ؟؟؟
آخه عمت چه گناهی کـــرده که تو برادر زادشی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:11
+3
sanaz
sanaz
در CARLO
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:07
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺗـﻮ ﺟـﺎﺩﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿـﺮﯼ ﺑﻌـﺪ ﺗـﺎﺑﻠـﻮ ﺯﺩﻩ :
“ﺧﻄـﺮ ﺭﯾـﺰﺵ ﮐـﻮﻩ”
ﺧـﻮ ﺍﻻﻥ ﺩﻗﯿـﻘﺎ ﭼـﯽ ﮐـﺎﺭ ﺑﺎﯾـﺪ ﺑﮑﻨﯿـﻢ ؟!
ﺑـﺮﯾـﻢ ؟!
ﻧـﺮﯾـﻢ ؟!
ﭼـﺮﺍﻍ ﺧﺎﻣـﻮﺵ ﺑﺮﯾـﻢ ؟!
ﭘﯿـﺎﺩﻩ ﺷﯿـﻢ ﻫـﻞ ﺑﺪﯾـﻢ ؟!
ﺯﻧـﮓ ﺑﺰﻧﯿـﻢ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺗـﺮﺍﺑـﺮﯼ ؟!
ﻓﺤـﺶ ﺑـﺪﯾـﻢ ؟!
ﺗُـــﻒ ﮐﻨﯿـﻢ ؟!
ﻧﻤﯿـﺸـﻪ ﮐـﺎﺭﯼ ﮐـﺮﺩ ﺧـﻮ !!!
ﺑﻪ ﻧﻈـﺮ ﻣـﻦ ﺑـﺎﯾـﺪ ﺑﻪ ﺟـﺎﯼ ﺍﯾـﻦ ﺗﺎﺑـﻠﻮ
ﯾـﻪ ﺗﺎﺑﻠـﻮ ﺑـﺬﺍﺭﻥ ﺭﻭﺵ ﺑﻨـﻮﯾﺴـﻦ :
ﺑﯿـﺎ ﻭﻟـﯽ ﺍﮔـﻪ ﮐـﻮﻩ ﺭﯾﺨـﺖ ﺭﻭﺕ ﻭ ﺯﻧـﺪﻩ
ﻣﻮﻧـﺪﯼ ﻧﯿـﺎﯼ ﺯﺭ ﻣﻔـﺖ ﺑـﺰﻧـﯽ!!
:|
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:04
+4
sanaz
sanaz
در CARLO
ه حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید !
به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم. نه تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
میبنی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد!
قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:04
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ