یافتن پست: #رو

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
همــه چــیـز بــا تــو شــروع شــد !
امــــا هــیـچ چــیـز بــدون تــــو تـمــام نـمـی شـــود ,
حـــتـی هــمـیـن دلــتـنـگــی هــای مـــن!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 18:42
+7
AmiR
AmiR
{-35-}{-35-}عشق لحظه ای...

سالها...

پنهانت کرده بودم

در سبزینه آن گیاهی که در

کالی احساسم روئیده بود

احساسم را کشتم

در هیاهوی نوبری بلوغ

و دچارت شدم در ناهوشیاری تنم

خواستنم ریشه در ابدیت داشت

سالها...

من ندانستم تو

عشق از " گلشن امروز " میخواهی

و بودن از " خوشه الان " میچینی...
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 18:08
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
یکی ازسخت ترین کارا اینه که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به مامان وبابا معنی جمله حسش نیست رو بفهمونی.
آخ آدم آتیش میگیره
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 17:02
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا . . .

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا . . .

وقتی نگاه ِ من به تو افتاد ، سرنوشت . . .

تصدیق ِ گفته های هِگِل بود و ما دو تا . . .

روز ِ قرار ِ اول و میز و سکوت و چای ،

سنگینی ِ هوای هتل بود و ما دو تا . . .

تا آفتاب زد ، همه جا تار شد برای ما

دنیا چقدر سرد و کِسِل بود و ما دو تا . . .

از خواب می پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا . . .

« مرحومه نجمه زارع »
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:58
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میگویند : روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون این منظره را دید ایستاد .( آخر ندیده بود سگ علف بخورد )
ایستاد و با تعجب گفت : " اوی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری ؟ "
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت :
- : " من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! "
سگ اولی پوز خندی زد و گفت :
- " سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش !!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:47
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
+ خوشبختی♥

اگر سرت را روی سینه ام بگذاری …

هیچ صدایی نخواهی شنید ...

قلبـــــ♥ــــــــ من طاقت این همه خوشبختی رو نداره…
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:29
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو مترو یارو دست کرده تو جیبم، دستشو گرفتم میگم راحتی داداش؟

میگه ااا جیبه تو بود؟

بابا بگو دیگه، یه ربه دارم میگردم، فکر کردم موبایلمو زدن،

نزدیک بود داد و بیداد کنم یه بی گناه دستگیر شه!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:22
+3
roya
roya
در CARLO
دلــخــور ڪـﮧ میشَـوَم

بُــغــض میڪُنَـم

مے آیَـم پُــشــت صَفــحـﮧ ے مــآنـیتــورَم

ڪآمنــت میـنــویسَــم وَ صــورَتَــڪ میــگُذآرَم

صـورَتَڪے ڪـﮧ میـخَنـدَد D:

وَ پُــشــتَـش قــآیــم میـشَـوَم

وَ فڪر میڪُنے ڪـﮧ میــخَـنـدَم

وَ بــخـَـندے

اشڪهــآیَم مے آیـَـند وَ مـَטּ

مُدآم بــآ صورَتـَک مَــجــآزے مـیخــَندَم

تــو ڪـﮧ میــخــَندے

بــآوَرَم مــیشـَوَد

شــآد میشَوَم

اشـڪهــآیَـم روے گــونــﮧ ام مــیخـُشڪَــند
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:10
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
زخمی به پهلو دارم....روزگار بر آن نمک میباشد...من از شدت درد پیچ و تاب میخورم.....و همه گمان میکنند و میگویند که من زیبا میرقصم..
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:08
+2
roya
roya
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 15:18
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ