یافتن پست: #رو

آفتاب پرست
روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه، سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا
سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصۀ دردناک خواهد شد.
ای رهگذرانِ وادیِ هستی!
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد!

ای وای چه سرنوشت جانسوزی
این است حدیث تلخ ما، این است
ده روزۀ عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است.
از گور چگونه رو نگردانم؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم.
من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانۀ این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامده است برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم!

(فریدون [!])
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1390/12/27 - 10:10]
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 21:06
+5
آفتاب پرست
در خانۀ خود نشته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم: ز جا برخیز
این جامۀ عاریت به دور افکن
وین بادۀ جانگزا به کامت ریز!
خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم،
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم!
آن دور، در آن دیارِ هول انگیز
بی روح، فسرده، خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدم ها
بازیچۀ مار و طعمه مورم
در ظلمت نیمه شب، که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار،
واماندۀ مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار...!

(فریدون [!])
ادامه دارد ...
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1390/12/27 - 10:09]
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:59
+5
saeed
saeed
تو ویترین زندگی به عروســکی نگاه نکن که مال تو نیست ،
چــــــــــون
اون فقط وســـــــوسه ات میکنه
تا اونی رو که داری از دست بدی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:44
+1
m_69
m_69
صبرت كه تمام شد ، نرو معرفت تازه از آن لحظه آغاز ميشود
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:38
+6
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1390/12/27 - 10:15]
17 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:28
+5
saeed
saeed
ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ
ﻧﻪ ﺑﺮای ﺗﻮ
ﮐﻪ دروغ ﺑﺮاﯾــــﺖ ﺧـــﻮد زﻧﺪﮔﯿﺴﺖ
ﻧﻪ ﺑﺮای ﺧﻮدم
ﮐﻪ دروغ ﺗﻨﮫـــﺎ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ زﻧﺪﮔﯿـــﺴﺘــــ ﺑـــﺮاﯾﻢ

... ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﮐﻪ ﭼﺮا ﻣﺰه ے ﻋﺸـــــــﻖ را
از دﺳﺘـــــــــ ﺗــــــﻮ ﭼﺸﯿــــﺪم
ﺗﺎ ھﻤﯿﺸﻪ در ﺷﮑـــــــــــ دروغ ﺑﻮدﻧﺶ ﺑﻤـــﺎﻧﻢ
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:09
+1
mah3a
mah3a
سلامتیه اونایی که براشون مثل آتیش چهارشنبه سوری بودیم همه وجودمون تو آتیش عشقشون سوخت تا اونا با شادی از رومون بپرن و رد بشن
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:04
+7
mah3a
mah3a
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 19:57
+6
مهسا
مهسا
یک زندانی می گفت قرق بین ما و ادم هایی که بیرون

از زندان زندگی می کنند این است که انها روز ها

ساعات هوا خوری شان بیشتر از ماست و

شب ها ما رویا هایمان بیشتر از انهاست.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 19:40
+4
مهسا
مهسا
هنوز هم عقربه های ساعتم

راه خودشان را می روند ...

عجب اراده ای دارند !

هر روز همین راه ..

در این فکرم که می دانند

دور خودشان می چرخند یا نه ؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 18:40
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ