یافتن پست: #رو

sasan pool
sasan pool
پیک اول را که در پیمانه ریخت
آبرومان در ره میخانه ریخت
پیک دوم را به عشق او زدیم
باده سر شد ما همه هوهو زدیم
پیک سوم را زدیم و سوختیم
... ... تار دل بر پود مستی دوختیم
پیک چارم پیک اهل راز بود
ساقی با میخوارگان دمساز بود
پیک پنجم پرده را از هم درید
مژدهء کشف و شهود دل رسید
پیک ششم همرهی دار بود
شوق وصل و وعدهء دیدار بود
پیک هفتم ما همه ساقی شدیم
ساقی و جام می و باقی شدیم
هفت پیک عشق مستم کرده است
ساقی امشب می پرستم کرده است
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 13:23
+1
sasan pool
sasan pool
‫دیشب به قلبم گفتم:
شب‌ها خواب به چشمِ من نمی‌‌آید،
قلبم گفت:
از بس که بعد از ظهر‌ها می‌خوابی، بیخود ادای عاشق هارو در نیار

:پــــــــــــــــــــی!‬
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 13:19
+3
☺SAEED☻
☺SAEED☻
یه وقتایی دیدین كه پرنده ای چیزی می خوره به شیشه پنجره ؟ زیاد خودتون رو ناراحت نكنین ؛ فرشته ها دارن " ANGRY BIRD " بازی می كنن!!!
{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 13:07
+6
☺SAEED☻
☺SAEED☻
سیر شده ام ؛ بس که از آدمها زخم خورده ام .... خدا خیرتـــــــــــــان دهد به من محبت دروغین تعارف نکنید ، من سیــــــــــرم ... !!!
{-51-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 13:01
+6
ronak
ronak
او كه آمد جاده روشن بود
انتهای لحظه تنهایی من بود
باز ما بودیم و یك لبخند
با دو تا هد هد كه روی سنگ می خواندند
او كه می رفت جاده تاریك و پر از غم بود
دشت خاموش نگاهم
خیس شبنم بود
باز هم من بودم و آغاز تنهایی
با دو تا هد هد كه روی سنگ
دلتنگ می خواندند
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 12:57
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
زهرا : اعتراف می کنم یه بار سر کلاس خوابم برده بود استاد می خواست از کلاس بیرونم کنه ۳ دفعه گفت برو بیرون ! گفتم : چشم الان می رم ( اما هر کاری می کردم نمی شد ! ) دفعه آخر که داد زد گفت پس چرا نمیری ؟ منم داد زدم گفتم بابا ! پام خواب رفته !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 12:40
+2
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
شیوا : اعتراف می کنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام ، تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه ! تازه هی چند بار پشت سر هم این کار رو کردم ، چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 12:38
+2
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
مهرشاد : یک روز ایستاده بودم منتظر تاکسی هی می گفتم میدون ونک ! بعد از ۲-۳ بار دیدم بهم بد نگاه می کنن ! دور و برم رو که نگاه کردم فهمیدم ایستاده ام توی میدان ونک می گم ونک !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 12:33
+2
☺SAEED☻
☺SAEED☻
هرازگاهی توقف در ایستگاه بین راه,فرصت خوبی است برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی که در پیش روست.......
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 12:05
+5
mina_z
mina_z
تن های هرزه را سنگسار می کنند غافل از آنکه شهر پر از فاحشه های مغزی است و کسی نمی داند که مغزهای هرزه ویرانگرترند تا تن های هرزه.
فروغ فرخ زاد
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 11:45
+8
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ