یافتن پست: #رو

مهسا
مهسا
سیر شده ام ، بس که از آدمها زخم خورده ام ... خدا خیرتـــــــــــــان دهد ! به من محبت دروغین تعارف نکنید ! من سیــــــــــرم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 13:07
+4
elahe
elahe
کسی در دلتو می زنه عزیزم مواظب باش قبلش آیفون دلتو تصویری کنی
چون اگه بیاد تو و بشینه دیگه نمی تونی بیرونش کنی
آخه مهمان حبیب خداست...!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 13:06
+2
مهسا
مهسا
نذر کرده ام ، اگر خدا روزی با من سر ساز گاری گذاشت ... سفره ی دلم را باز کنم ! باور کن ، تمام گرسنگان دنیا سیر می شونـــــــــــد ..
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 13:06
+5
عسل ایرانی
عسل ایرانی
تصاویری تابناک از بمب گزاری روز عاشورا در افغانستان
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 00:49
+2
mina_z
mina_z
يه روز به يه اسكلت ميگن يه شعر بخون! ميگه: تپلويم تپلو! صورتم مثله هلو!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 00:44
+1
رضا
رضا
صدای گام های گریه می آید دوباره آمدی کنار پنجره ، شعری نوشتی و رفتی این بار صدای قدم های تو را از پس پرده گاه گناه وگریه شنیدم حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس کدام شاعر غزلپوش شبانه ، عشق را در برگ های ولنگار دفتری کهنه می نوشت اما... تو که نشانی شاهراه ستاره را نمی دانی همیشه از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی که می نوشتم می گفتی هزار پروانه هم که بر برگهای دفترت بچسبانی پینه ی پیر و یاس علیل باغچه ی ما گل نمی دهد هیچ وقت بهار طلایی روز و رویا راباور نکردی ! گل من هیچ وقت .....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 17:26
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
امروز رفتم مغازه خدمات کامپیوتر، پرسیدم پد دارید؟ میگه پد ماوس میخوای؟ میگم پـَـــ نــه پـَـــ پد واسه مانیتورم میخوام خوب حرکت نمیکنه!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 16:58
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
شماره كارت بانكیم رو به دوستم اس ام اس زدم برام پول بریزه. برگشته میگه شماره ی كارتته؟ پـَـــ نــه پـَـــ شماره ی خط جدید موبایلم ،خواستم تو اولین كسی باشی كه داریش
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 16:58
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
تو صف عابر بانک وایسادم،یارو اومده میگه شما توی صف هستی؟ پـَـــ نــه پـَـــ وایسادم اینجا که شما پول که گرفتی انگشتت رو با زبون من خیس کنی و پولات رو بشماری.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 16:58
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
رفتم داروخونه به یارو میگم یه سرنگ بده ، میگه می خواین آمپول بزنین میگن پـَـــ نــه پـَـــ میخوام باهاش خون مردم رو تو شیشه کنم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 16:58
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ