یافتن پست: #رو

ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
من یک دختـــــــر ایــــرانـــیـــــم بــــــــدان "حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود .. تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد .. روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته .. ارزان نمی فروشمش .. دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد .. بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش.....
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:24
+3
amir ali
amir ali
اگه کفشت پات رو می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی و درد رو به پات تحمیل کردی، دیگه در مورد آزادی شعار نده !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:23
+2
ebrahim
ebrahim
رفته بودم بیرون دیدم یه پسر بچه 5-6 ساله داره گریه میکنه. رفتم جلو گفتم : آخی آقا پسر گم شدی؟! دیدم خودشو جمو جور کرد گفت : پ نه پ یاد آخرین خطبه ی آقا افتادم، یه آن بغضم گرفت......!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:18
+1
ebrahim
ebrahim
دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟میگم پـَـــ نــه پـَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:16
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یه روز یه پسره به یه دختره میگه با من ازدواج میکنی؟ دختره میگه نه! و پسره یک عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:16
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سه تا مرد داشتند در مورد امور تصادفی صحبت می کردند اولی : زنم داشت داستان دو شهر را می خواند که دو قلو زایید دومی : خیلی جالبه زن من هم سه تفنگدار را می خواند که سه قلو زایید سومی فریادی زد و گفت :خدای من ,من باید زود بروم خانه وقتی از او پرسیدند که چه اتفاقی افتاده گفت : وقتی داشتم از خانه می آمدم بیرون زنم علی بابا و چهل دزد را می خواند.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:15
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
مردی در سالن ژیمناستیک از مربی خود می پرسد : با کدام دستگاه کار کنم .می خواهم آن دخترزیبا را تحت تاثیر قرار بدهم مربی گفت :از دستگاه خودپرداز بیرون سالن استفاده کن
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:14
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
برگی از اعترافات دختران: بچه که بودیم هرکی مارو میدید لپامونو میکشید میگفت عروس من میشی خوشگله؟؟ خب لامصبااااااا... حالا که بزرگ شدیم و به شماها نیازداریم کدوم گوری هستین؟؟؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:13
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
طرف میره سوپر مارکت میگه آقا نوشابه دارید ؟ مغازه داره میگه مشکی ؟ طرف میگه : پَ… مغازه داره میگه : کوفت ، زهرمار ، گمشو بیرون ! طرف میگه صبر کنین کامل بگم ! پنیرم دارید ؟ مغازه دار کلی عذرخواهی میکنه و میگه پنیر کیلویی میخواید ؟ طرف میگه : پَ نَ پَ متری میخوام !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:12
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
گفت : مردی به همسرش روزی!!! من بمیرم چگونه خواهی زیست؟ / گفت : از چند و چون آن بگذر تو بمیری برای من کافیست
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:09
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ