saeed
حق به شب بو بدهیم...
و نخندیم دیگر به ترک های دل هر گلدان...!!
و به انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا..!
زندگی شیرین است! زندگی باید کرد...
و بدانم که شبی، خواهم رفت..!!!!!!!!
......و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی
آفتاب پرست
روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه، سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا
سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصۀ دردناک خواهد شد.
ای رهگذرانِ وادیِ هستی!
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد!
ای وای چه سرنوشت جانسوزی
این است حدیث تلخ ما، این است
ده روزۀ عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است.
از گور چگونه رو نگردانم؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم.
من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانۀ این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامده است برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم!
(فریدون [!])
saeed
تو ویترین زندگی به عروســکی نگاه نکن که مال تو نیست ،
چــــــــــون
اون فقط وســـــــوسه ات میکنه
تا اونی رو که داری از دست بدی
saeed
ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ
ﻧﻪ ﺑﺮای ﺗﻮ
ﮐﻪ دروغ ﺑﺮاﯾــــﺖ ﺧـــﻮد زﻧﺪﮔﯿﺴﺖ
ﻧﻪ ﺑﺮای ﺧﻮدم
ﮐﻪ دروغ ﺗﻨﮫـــﺎ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ زﻧﺪﮔﯿـــﺴﺘــــ ﺑـــﺮاﯾﻢ
... ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﮐﻪ ﭼﺮا ﻣﺰه ے ﻋﺸـــــــﻖ را
از دﺳﺘـــــــــ ﺗــــــﻮ ﭼﺸﯿــــﺪم
ﺗﺎ ھﻤﯿﺸﻪ در ﺷﮑـــــــــــ دروغ ﺑﻮدﻧﺶ ﺑﻤـــﺎﻧﻢ
mah3a
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟
گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
ronak
گفتند حکم؟
ورق دست گرفتیم و خندیدیم
قرار شد حکم دل باشد...تمام سر ها دست تو بود
روزگار دست از ما گرفت...دو به دو، دل دادیم
زندگی آس ِ مان را برید
دو به تک باختیم
بازی روبروی چشم های تو عاقبت ندارد.....!