ronak
آدمها می آیند...
زندگی می کنند...
می میرند...
و می روند...
اما فاجعه ی زندگی تو آن هنگام آغاز می شود
... که آدمی می رود... اما نمی میرد !
می ماند و نبودنش در بودن تو چنان ته نشین می شود...
که تو می میری . . در حالی که زنده ای.!
☺SAEED☻
حرف دلت رو همین امروز بزن ! اگر امروز گفتی
اسمش "حرف ِ دلِ"،
اگر نگفتی ...
فردا میشه "" درد دل
ronak
خاطرات را باید سطل سطل . . .
ازچاه زندگی بیرون کشید . . .
خاطرات نه سر دارند و نه تَه . . .
بی هوا می آیند تا خفـــــــــــه ات کنند . . .
می رسند . . .گاهی وسط یک فکر . . .
گاهی وسط یک خیابان . . .
گاهی در یک پارک . . .
گاهی در یک پیاده رو باریک . . .
سردتــ می کنند . . . داغتـــ میکنند . . .
رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . .
خاطرات تمامــ نمی شوند؛ تمامتــــــــ می کنند...
☺SAEED☻
تو تلویزیون داره میگه جوونا باید مسیر زندگیشونو مشخص کنن تا موفق بشن..
یهو بابام برگشته میگه : مسیرشون مشخصه دیگه :
اینترنت ..آشپزخونه...اینترنت...دستشویی..اینترنت...خواب
☺SAEED☻
مردي ...؟ هر چقدر مغرور...! هرچقدر صادق...!
هر چقدر ساده...! هرچقدر جذاب...!
هر چقدر مکار....! درست...
اما گاهی برای فتح یک وجب از جغرافیای زن بايد به زانو بيفتي ..
ronak
یکی بیاید
دست این خاطره ها را بگیرد
ببرد گردش ..
کلافه کرده اند مرا،
بس که نق می زنند به جانم
ronak
آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت ....
ronak
ایـن روزهـا ...
شیرین میـزنم
بی آنکـــ ـه ، ...
پای فرهـادی درمیان باشـد..
ronak
سـیگـــارم چـه خــوب درک مـی کـنـد مـرا ...
وای که چـه زیـــبــــا کـــــــــــام مــیــدهـــد ...
ایـن نــو عـــروس هـر شـب تـنـهـایـی هـایـم ...
لـبـاس سـپـیـدش را تـا صـبـح بـرایـم مـی سـوزانـد ...
و مـن تـــــا صـبـح بـر لـــبـــانـــش بـــــوســه مـی زنـم ...
چـه لـــذتــــی مـی بـریـم از ایـن هـمـخـوابـگـی ...
او از جـان مـایـه مـی گـذارد ...
و مـن از عـمـر ...
هـر دو مـی سـوزیـم بـه پـــــای هــــم …
amirreza
زندگی بدون ، آهنگ اشتباه است. فریدریش ویلهلم نیچه