یافتن پست: #زن

mina_z
mina_z
حتی با افزودنیهای غیر مجاز هم

اعتباری به ماندگاری دوستی ها نیست !
.
.
چترت را ببند سری به كلبه بارانی ام بزن كمی زیر باران دیدگانم خیس شو و اگر مجالی برای همنوایی بود كمی با من همنوا شو...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:51
+10
mah3a
mah3a
عشق تاریخچه زندگی است.... اما در زندگی مرد واقعه ای بیش نیست.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:50
+5
mah3a
mah3a
نام بلندترین برج دنیا،برج زهرماراست که گاهی انسانها برای دیگران میسازند..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:47
+5
سحر
سحر
مردي ؟؟
هر چقدر مغرور!
هرچقدر صادق!
هر چقدر ساده!
هرچقدر جذاب!
هر چقدر مکار!
درست...
اما گاهی برای داشتن یک یار همراه همدم خوب باید زانو بزنی وابراز عشق کنی
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:35
+8
-1
ali rad
ali rad
غمگینم ، مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ ، پسرش نیست
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:32
+5
mehdi
mehdi
این روزها...
تنهایی هم مد شده...
همه به هم خیانت می کنند...
و بد داد می زنند که تنهایم....!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:22
+8
ebrahim
ebrahim
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم" !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:10
+3
ebrahim
ebrahim
در مراسم توديع پدر پابلو، کشيشي که 30 سال در کليساي شهر کوچکي خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از يکي‌ از سياستمداران اهل محل براي سخنراني دعوت شده بود .
در روز موعود، مهمان سياستمدار تاخير داشت و بنابرين کشيش تصميم گرفت کمي‌ براي مستمعين صحبت کند.
پشت ميکروفن قرار گرفته و گفت: 30 سال قبل وارد اين شهر شدم .
انگار همين ديروز بود.
راستش را بخواهيد، اولين کسي‌ که براي اعتراف وارد کليسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدي هايش، باج گيري، رشوه خواري، هوس راني‌، زنا و هر گناه ديگري که تصور کنيد اعتراف کرد .
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترين نقطه زمين فرستاده است ولي‌ با گذشت زمان و آشنايي با بقيه اهل محل دريافتم که در اشتباه بوده‌ام و اين شهر مردمي نيک دارد .

در اين لحظه سياستمدار وارد کليسا شده و از او خواستند که پشت ميکروفن قرار گيرد .
در ابتدا از اينکه تاخير داشت عذر خواهي‌ کرد و سپس گفت که به ياد دارد که زمانيکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولين کسي‌ بود که براي اعتراف مراجعه کرد.

نتيجه اخلاقي‌: وقت شناس باشيد !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:07
+3
mehdi
mehdi
زن.........

جنس عجیبی ست!
چشم هایش را که می بندی,
دید دلش بیشتر...
... ...
دلش را که میشکنی,
باران لطافت از چشم هایش سرازیر...
...
انگار درست شده تا...
روی عشق را کم کند!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:07
+3
ebrahim
ebrahim
زن با عصبانیت پای تلفن : "این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟!"
مرد : "عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشتر الماس نشان ش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم،اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که روزی حتما این انگشتر مال تو میشه عزیزم...؟!"
زن با صدای ملایم و خوشحالی بسیار : " بله عشقم..."
مرد : "من الان تو رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم"{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:07
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ