یافتن پست: #زن

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
همکارم میگه نگرانم اینقد کار می کنی از پا بیفتی گفتم واسه اینکه زیاد می شینم؟ گفت پـَـــ نــه پـَـــ واسه اینکه از طلوع آفتاب تا غروب داری بیل میزنی میگم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:43
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
رئیسم زنگ زده بهش میگم من که اینجا هلاک شدم از گرما میگه مسخره می کنی؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ دارم ازت تشکر می کنم و اینکه درخواست می کنم بیایی تا من آتیش نگرفتم یه کمکی بکنی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:30
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
به دوستم میگم من اسفناج با اینکه میدونم خیلی آهن داره ولی اصلا نمی خورم میگه چرا دوست نداری؟ پـَـــ نــه پـَـــ میترسم بخورم توی شکمم زنگ بزنه
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:19
مهسا
مهسا
بنشين ... چائي تازه دم است ... به زندگيم ، دوباره خوش آمدي ... به احترام آمدنت... کلاهی که سرم گذاشتی را بر می دارم... !!! ديگر احتياط لازم نيست ؛ شکستني ها شکست !! هر جور مايليد حمل کنيد
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 19:46
+2
مهسا
مهسا
به لبهایم مزن قفل خاموشی که در دل قصه ای نا گفته دارم/ ز پایم باز کن این بند گران را که از این سودا دلی آشفته دارم .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 19:35
+2
مهسا
مهسا
مقصر خود ماییم عشق را به کسانی ارزانی میکنیم که از زندگی ، جز آب و علف روزانه ، نه میفهمند , نه میخواهند !!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 19:17
+2
مهسا
مهسا
تا آمدیم در دنیا " کیف مان " را بکنیم، " کیف مان " را به دست مان دادند و گفتند: زنگ تفریح تمام شد...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 19:06
+4
مهسا
مهسا
گنجشکان لاف ميزنند جيک جيک جيک ..... جيک هيچ يک در نيامد وقتي که تو دور مي شدي
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 18:53
+3
رضا
رضا
باشد تا دلت میخواهد بر این ذهن آشفته ی دور از تو قدم بزن تا میتوانی بر موجهای خروشان این قلب طوفان زده سرازیر شو دیگر توانی برای انکار نمانده دور، دور توست ....
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 18:51
+2
مهسا
مهسا
تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد==> از عاشقی تباهی .. از زندگی مصیبت .. از دوستی شکستو ... از سادگی خیانت .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 18:45
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ