میدانید...
هر کسی در زندگی رسالتی دارد
و من حس می کنم
رسالتم هرگز نوشتن نبوده است!
در این روز ها که واژگانم را دزدیده اند و دهانم را بسته اند
قلم بر دست میگیرم
کاغذ هایم را می چینم رو به رویم
ساعت ها به انها خیره میشوم
بی انکه حتی واژه ای به ذهنم بیاید
کاغذ هایم را مچاله می کنم
و توی سطل زباله می اندازم !
کاغذ هایم من سپیدند !
مرد دوستی را کشف کرد و عشق اختراع شد
زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!
مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد
زن پول را کشف کرد و « خرید کردن » اختراع شد!
از آن به بعد مرد چیزهای بسیاری را کشف و اختراع کرد
ولی زن همچنان مشغول خرید بود
سنگین سنگینم
از خاطرات مردهای که گاه یا بیگاه
با جامههایی شوخ میآیند
در میزنند و میگریزند از نگاه من.
..
دنبال او تا پارک میآیم
پشت ردیف ساکت شمشادها را خوب میگردم؛
پاییز پوشاندهست
روی تمام نیمکتها را.
..
از پلههای پارک بالا میروم
سنگین
پاییز چشم انداز را
بر آخرین پله
یکبار دیگر قاب میگیرم.
..
سنگین سنگینم
وقتی که بر میگردم از تدفین رؤیاها؛
بر پله درگاه
در میگشاید خاطراتم باز