یافتن پست: #زن

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خیر سرمون رفتیم شمع روشن کردیم حاجت بگیریم ، یه زنه هم اومد شمعشو پیش شمعای من روشن کرد,بعد شمعش افتاد رو شمعای من حاجتا قاطی شد الان حالت تهوع بهم دست داده :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:56
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یارو زنگ می زنه فرودگاه و می گه: شیراز تا تهران چقدر راهه؟ کارمنده می گه: یه لحظه... طرف می گه: خیلی ممنون! و قطع می کنه:D
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:54
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عاقایه بارخواستم بادوس پسرم رمانتیک حرف بزنم...
من:سلام عشقم الهی قربونت برم کجایی؟؟
دوس پسرم:چی؟؟
من:کجاشونفهمیدی؟
دوس پسرم:بروگم شو(...)فک کردی نفهمیدم!اینوبه کی میفرستادی؟زودباش بگو.مگه چی داره که من ندارم؟چراخیانت کردی؟حلالت نمیکنم.صب کن نشونت میدم عوضی..!
.
.
نمیدونستم انقدازکمبودمحبت رنج میبره
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:47
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میخواین بدونین تنهایی یعنی چی؟

تنهایی یعنی بری توالت , کارای لازم رو انجام بدی…

بعد شیر آب را واز کنی و ببینی ای دل غافل!! آب نیست…

اونوقت داد بزنی یکی آب برسونه…

ولی کسی نباشه یه آفتابه آب بده دستت!!!

هی وای… ببخشید اشک جلوی چشمامو گرفته دیگه نمی تونم ادامه بدم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:39
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگه بهش زنگ می زنی رد می کنه

اگه بهش میگی دوست دارم و اون فقط میخنده

اگه شبا بدون شب بخیر گفتن تو خوابش میبره !

یعنی تاریخ انقضای تو، توی دلش تموم شده !

این یه قانونه !

با قانون آدما نجنگ !

غرورت له میشه
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:18
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مثل تندیس فروریخته کورم، لالم

جسدِ زنده‌ی در معرض ِ اضمحلالم

مثل وقتی که تو رفتی به سفر،غمگینم

مثل وقتی که بخندی به کسی، بدحالم

گاه می گویم از زندگی‌ام خسته شدم

گاه می گویم مرگ آمده استقبالم

کودک تشنۀ آغوش توام بیخود نیست

صبح‌ها یکسره غر می‌زنم و می‌نالم

خواستم با نفست لحظه‌ای آرام شوم

گوشی ات گفت که از صبح سحر اشغالم

هرچه از صبح در خانۀ حافظ رفتم

"بوی بهبود ز اوضاع..." نیامد فالم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:17
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺷﯿﺨﯽ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﮔﻔﺘﺎ ﻣﺴﺘﯽ
ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ ﻣﺴﺘﻢ . ﭼﻄﻮﺭ ﻣﮕﻪ؟
.
.
.
.
.
.
ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ: ﻫﯿﭽﯽ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ . ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﮑﺶ، ﺭﻭﺵ ﻣﯿﭽﺴﺒﻪ.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:16
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به بعضیا هم باید بگی : این قدر کلاس میذاری ، زنگ تفریحم داری ؟ !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:07
+4
saman
saman
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:54
+5
saman
saman
زندگی در گرو خاطره هاست
خاطره در گرو فاصله هاست
فاصله تلخ ترین خاطرهاست

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:41
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ