یافتن پست: #زن

sanaz
sanaz
در CARLO
اگه نیایی
می دونم آسمون رنگ چشای تو داره
می دونی شب مهتابی پیش تو کم می یاره
می دونم مرغهای ساحل واسه تو دم میزنن
می دونی شن های ساحل واسه تو جون میبازن
می دونم اگه بری همه اونا دق می کنن
می دونی بدون تو یه کنج غربت میمیرم
می دونم با رفتنت آرزوهام سراب میشه
می دونی اگه نیای بدون تو چه ها میشه
می دونم اگه بخوای می تونی باز تو بیای
تو بیای پا بزاری بازم روی دوتا چشام
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:33
+6
-1
sanaz
sanaz
در CARLO
پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
است که با درد موافق شده است تلخ
عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:27
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نقشی که باران می زند بر خاک
خطی پریشان
از سرگذشت ِ تیره ی ابرست
ابری که سرگردان به کوه و دشت می راند
تا خود کدامین جویبارش خُرد
روزی به دریا بازگردانَد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:25
+3
sanaz
sanaz
در CARLO
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:07
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺗـﻮ ﺟـﺎﺩﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿـﺮﯼ ﺑﻌـﺪ ﺗـﺎﺑﻠـﻮ ﺯﺩﻩ :
“ﺧﻄـﺮ ﺭﯾـﺰﺵ ﮐـﻮﻩ”
ﺧـﻮ ﺍﻻﻥ ﺩﻗﯿـﻘﺎ ﭼـﯽ ﮐـﺎﺭ ﺑﺎﯾـﺪ ﺑﮑﻨﯿـﻢ ؟!
ﺑـﺮﯾـﻢ ؟!
ﻧـﺮﯾـﻢ ؟!
ﭼـﺮﺍﻍ ﺧﺎﻣـﻮﺵ ﺑﺮﯾـﻢ ؟!
ﭘﯿـﺎﺩﻩ ﺷﯿـﻢ ﻫـﻞ ﺑﺪﯾـﻢ ؟!
ﺯﻧـﮓ ﺑﺰﻧﯿـﻢ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺗـﺮﺍﺑـﺮﯼ ؟!
ﻓﺤـﺶ ﺑـﺪﯾـﻢ ؟!
ﺗُـــﻒ ﮐﻨﯿـﻢ ؟!
ﻧﻤﯿـﺸـﻪ ﮐـﺎﺭﯼ ﮐـﺮﺩ ﺧـﻮ !!!
ﺑﻪ ﻧﻈـﺮ ﻣـﻦ ﺑـﺎﯾـﺪ ﺑﻪ ﺟـﺎﯼ ﺍﯾـﻦ ﺗﺎﺑـﻠﻮ
ﯾـﻪ ﺗﺎﺑﻠـﻮ ﺑـﺬﺍﺭﻥ ﺭﻭﺵ ﺑﻨـﻮﯾﺴـﻦ :
ﺑﯿـﺎ ﻭﻟـﯽ ﺍﮔـﻪ ﮐـﻮﻩ ﺭﯾﺨـﺖ ﺭﻭﺕ ﻭ ﺯﻧـﺪﻩ
ﻣﻮﻧـﺪﯼ ﻧﯿـﺎﯼ ﺯﺭ ﻣﻔـﺖ ﺑـﺰﻧـﯽ!!
:|
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:04
+4
sanaz
sanaz
در CARLO
ه حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید !
به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم. نه تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
میبنی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد!
قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:04
+6
sanaz
sanaz
در CARLO
می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟
دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است .
دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه .
فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟
میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره .
پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده .
می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟
دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:01
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ سوﺍﻻﯾﯽ ﮐﻪ وقتی ﺍﺯﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻧﺸﻨیده بگیرم
ﻭ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﻢ ، اینه :
ﺁﺏ ﮐﺘﺮﯼ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ؟ :|
لامصب ﻋﻮﺍﻗﺐ ﺑﻌﺪﯼ ﻧﺎﺟﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﻩ !
ﻗﻮﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻮﺭﯼ . . .
... ﭼﺎﯼ ﺭﻭ ﺩﻡ ﮐﻨﯽ . . .
ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺑﺪﻩ . . .
ﯾﻪ ﺳﯿﻨﯽ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﯼ . . .
ﺍﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻩ ، ﺍﺻﻦ ﻣسیر ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﺩﻡ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﺸﻪ:D
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:58
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺳـﺎﻋـﺖ ﺍﺗـﺎﻕ ﺭﺍ ﺧـﻮﺍﺑـﺎﻧــﺪﻩ ﺍﻡ !

ﺑﯽ ﮐـﻮﮐـــــ ، ﺑـﺪﻭﻥ ﺑـﺎﻃــﺮﯼ

ﺗـﺎ ﺣﺘﯽ ﻫـﻮﺱ ﯾـﮏ ﺛـﺎﻧـﯿـــﻪ ﺣﺮﮐـﺖ
ﻫــﻢ
ﺑـﻪ ﺳﺮﺵ ﻧـﺰﻧـــﺪ . . !

ﮔﻮﺭِ ﭘﺪﺭ ﺩﻗﺎﯾﻖ !

ﺑﯽ ﺗــﻮ ﺑـﻮﺩﻥ ﺷـﻤــﺎﺭﺵ ﻧـﻤـﯿـﺨـﻮﺍﻫـــﺪ ..
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:55
+1
sanaz
sanaz
در CARLO
تا دشت پرستاره اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پای

تا دشت یادها

هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردستها

پرواز کن

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:54
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ