یافتن پست: #سد

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1394/01/28 - 18:55
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حالا که میروی کمی آهسته قدم بردار

نترس دل شکسته ام به پای تو نمیرسد

لطفا پشت سرت در زندگی را هم ببند

خسته ام
دیدگاه  •   •   •  1394/01/21 - 15:40
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/09/21 - 19:35
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﻦ ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺮﯾﺴﻤﺲ ﺑﺮﻡ ﺳﻮﯾﯿﺲ ﻧﺒﺎﺷﻢ
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺑــــــــــﻠﻪ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﮐﻪ ﮔﻮﻩ ﻧﺨﻮﺭ ﺑﺮﻑ ﺍﻭﻣﺪﻩ
ﺟﺎﺩﻩ ﺣﺴﻦ ﺍﺑﺎﺩ ﺳﻔﻠﯽ ﻣﺴﺪﻭﺩﻩ
دیدگاه  •   •   •  1393/09/15 - 21:54
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/08/30 - 17:12
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/08/28 - 20:55
+3

غمگینی آدم هایی کـه دوستشــــان دارم غمگینم می کند.

گاهی دلـــــم می خواهد با انگشتم گوشه لب شان را بالا ببرم


شاید خنـــــــده یــادشــان بــیاید.


اینکه کاری از دستــــم بر نمــی آید..!

اینکه زورم به دنــــــیا نمی رسد ، تلـــــخ است !

خـــــــــــــــــــــــــــــــیلی تــــــــــــــلخ ......

1 دیدگاه  •   •   •  1393/08/27 - 18:58
+5
فریــآכ بــــی صــכآ
فریــآכ بــــی صــכآ

دختر:موجودی است که:


وقتی تعجب میکند میگوید واااااااااا!


وقتی خوشحال است میگوید بمیری الهییییییی!


وقتی غمگین است آه میکشد


وقتی میترسد جیییییییغ بنفش میکشد


وقتی بدش می آید میگوید ایشششش .


وقتی خوشش می آید میگوید ووییییی.


همه عناصر ذکور گیتی در عشق او واله و سرگردانند .


از سوسک اصولا نمیترسد بلکه چندشش میشود!


واقعا موجودی ناشناختست...{-18-}

1 دیدگاه  •   •   •  1393/08/3 - 18:44
+7
-1
sami
sami

بیا تمامش کنیم….


همه چیز را….


که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور به ماندن….


نگران نباش….


قول میدهم کسی جای تو را نمیگیرد…


اما فراموشم کن…..


بخند… تو که مقصر نبودی…


من این بازی را شروع کردم… خودم هم تمامش میکنم…


میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟


گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است….


بیا به هم نرسیم…!!!!!

دیدگاه  •   •   •  1393/08/2 - 22:18
+4
sami
sami
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

دیدگاه  •   •   •  1393/07/26 - 11:08
+5
صفحات: 1 2 3 4 5 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ