تو که نیستی انگار دنیا نیست … هیچ چیز و هیچکس با من راه نمی آید در نبودت ! نه دلم و نه نفسهایم … این جور وقت ها فقط چشمانم خوب اشک میریزند و سیگار هایم قشنگ دود میکنند …
دختر کبریت فروش را یادت هست ؟ او کبریت را پشت به پشت روشن میکرد ، من اما سیگارم را … من و او هر دو دنبال خاطره هاییم … او از سردی هوا مرد اما من طولی نمیکشد … نگران نباش ؛ همه وجودم سردی هوای توست !
نفس میزنم و شیشه از بخار نفسم کدر میشود … نقاشی میکشم و پاکش میکنم … خوشم میاد و دوباره تکرار میکنم این بازی دوران کودکی را ! دارد برف میاید مثل همان روزها اما اینجا منم با سیگاری روشن پشت پنجره تنهایی