رخش، گاری کشی می کند رستم، کنار پیاده رو سیگار می فروشدسهراب، ته جوب به خود پیچیدگردآفرید، از خانه زده بیرونمردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند ابوالقاسم برای شبکه سه، سریال جنگی می سازد وای… موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
ای کاش با عشق نمی آمدی تا با دلزدگی بروی ای کاش دوستانه می آمدی تا سلامی بگویی ، احوالی بپرسی درددلی بکنی چای نعناع بنوشی ، سیگاری با دود سبز بکشی بوسه ای گرم بر گونه ام بزنی و بروی… حال که اینچنین سرد می روی یادت باشد چیزی به جا نگذاری مبادا برگردی وَ اشکهایم را ببینی….
فک میکنی پسرا خسته نشدن؟ همیشه به یه تیکه آهن فروخته شدن وقتی پولی تو جیبشون نبوده محل سگم بهشون نذاشتن از بیکاری از بی پولی تفریحشون یدونه سیگاره و هفته ای یه بار اگه بشه مشروب تازه اونم با ترس و لرز رو هرکی دس گذاشتن یا بچه مایه دارا ازشون گرفتنش یا یکی اومد از گذشته ننگین طرف واسشون تعریف کرد بخدا اونام کم آوردن اما غرور مردونشون اجازه نمیده بیاین جار بزننن!
سلامتی همه پسرا که همه چی رو توو خودشون حبس میکنن...