یافتن پست: #صدا

ebrahim
ebrahim
2ساعته از بیرون صدای قار قار میاد…داداشم میگه صدای کلاغه ؟میگم پـَـــ نــه پـَـــ قناریه متال میخونه
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 21:43
+1
ebrahim
ebrahim
دارم کتاب میخونم میگه اسمش چیه میگم صدای پای اسب میگه محتوا هم داره؟ پـَـــ نــه پـَـــ 500 صفحه نوشته پیتیکو پیتیکو
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 20:56
+1
ebrahim
ebrahim
فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يك آسايشگاه روانى بودند. يكروز همينطور كه در كنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در كف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بيرون كشيد. وقتى دكتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت كه او را از آسايشگاه مرخص كند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يك خبر خوب و يك خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است كه مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يك بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واكنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم كه اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست. و اما خبر بد اين كه بيمارى كه تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين كه از استخر بيرون آمد خود را با كمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى كه ما خبر شديم او مرده بود. هوشنگ كه به دقت به صحبتهاى دكتر گوش مى كرد گفت: او خودش را دار نزد. من آويزونش كردم تا خشك بشه...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 14:35
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دم دستشویی عمومی ایستاده ام تا نفر قبلی بیاد بیرون، اومده بیرون، می بینه دارم پیچ و تاب می خورم می گه دستشویی داری؟ پـَـ نه پَــ، دارم با صدای موزیکی که نواختی تمرین رقص عربی می کنم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 03:19
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دم دستشویی عمومی ایستاده ام تا نفر قبلی بیاد بیرون، اومده بیرون، می بینه دارم پیچ و تاب می خورم می گه دستشویی داری؟ پـَـ نه پَــ، دارم با صدای موزیکی که نواختی تمرین رقص عربی می کنم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 03:00
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
آدما مثل يه كتاب مي مونن كه تا وقتي تموم نشن براي ديگران جذابن پس سعي كن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم بشي براي اينكه وقتي تموم بشي مطمئن باش مي رن سر يه كتاب ديگه مهرباني را در کودکي يافتم که آبنباتش را به درياچه نمک انداخت تا شيرين شود انقدر براي غربت تک دانه موي سفيدم غصه خوردم که تمام موهايم سفيد شد بيچاره آن خروسي که با صداي ساعت شماطه دار از خواب برمي خيزد خوش به حال آن موجود راحتي ،که شيطان برايش درد دل مي کند . سالهاست که کاممان را با حقيقت هاي تلخ شيرين مي کنيم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 02:51
mahdi
mahdi
همه باهم یک صدا مدیر مدیره بوو بووق بووق خوده مدیره بوو بووق بووق{-37-}{-37-}{-37-}{-37-}{-37-}{-37-}{-37-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 01:27
+1
mahdi
mahdi
اهنگ متالیکا گذاشتم ولی صداش خیلی کم بود یهو دیدم هی اینور و اونور و نگاه میکنه که یه دفعه گفت صدا از اسپیکر میاد؟؟؟؟؟؟؟گفتم پ نه پ اون پوستر متالیکای رو دیوار یهو شروع کرد به خوندن
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 00:09
mahdi
mahdi
داشتم یه گربه رو تو سبد می بردم صدای میو میوش کل خیابون رو برداشته بود … دختره میگه گربس؟! پـَـــ نــه پـَـــ نهنگه اختلال ژنیتیکی پیدا کرده {-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 23:28
ebrahim
ebrahim
خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند. یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت ران...ش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد. روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد. روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!! حدس زدید چکار کرد؟ . . . . . . . . . خیلی منحرفید! حواستون کجاست ؟ شوهرش انگلیسی صحبت می کرد
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 02:31
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ