یافتن پست: #عصبی

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﻣﺎﻩ ﻫﺎ :
ﻓﺮﻭﺩﯾﻦ: ﺷﺮ
ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ: ﺯﺷﺖ
ﺧﺮﺩﺍﺩ: ﺑﯽ ﺍﺩﺏ
ﺗﯿﺮ: ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ
ﻣﺮﺩﺍﺩ: ﺭﻭﺍﻧﯽ
ﺷﻬﺮﯾﻮﺭ: خنگ،
ﻣﻬﺮ:ﺑﺪ ﺍﺧﻼﻕ
ﺁﺑﺎﻥ: ﻋﺼﺒﯽ
ﺁﺫﺭ: ﺑﺎ ﻧﻤﮏ ، ﺟﯿﮕﺮ ، ﺧﻮﺷﮕﻞ ، ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ، ﺟﺬﺍﺏ ، ﺗﻮ ﺩﻝ ﺑﺮﻭ ....
ﺩﯼ : بد
ﺑﻬﻤﻦ : ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻩ
ﺍﺳﻔﻨﺪ: ﭘﺮﺭﻭ

شما کدووومشی؟؟؟

ﻣﺪﯾﻮﻧﯽ ﺍﮔﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﻣﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ آذر ﻣﺎﻫﻢ (((((:
5 دیدگاه  •   •   •  1392/05/25 - 17:05
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
اصلا یارو عصبیم کرد دیگه حال پست ندارم.........................................
43 دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 23:58
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 23:24
+1
saman
saman
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/05/3 - 13:08
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
Xمیگرن
======
آب در مغزم کم است
همیشه وقتی که
می خورند مرا
فشار های عصبی
من وارث این میگرن عصبی هستم...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/1 - 16:40
+5
saman
saman
در CARLO

چرا اگه به کسی بگن جوجویِ من... پیشی من...


و موشی و از این کلمه ها طرف خوشش میاد...


امّا اگه بگن حیووون عصبی میشه...؟!


مـگـه جـفـتـشـون یـکـی نـیـسـتـن....؟o .O o.O

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 15:46
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


دلتنگ که باشی ، آدم دیگری می‌شوی خشن‌تر.. عصبی‌تر.. کلافه‌ تر و تلخ‌ تر و جالبتر اینکه ، با اطرافیان هم کاری نداری همه اش را نگه میداری و دقیقا سر کسی خالی میکنی ، که دلـتنگ اش هستی . . . .


1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 12:30
+6
saman
saman
در CARLO
آدم داغون از اول داغون نبوده داغونش کردن
آدم آرومم همینطور
آدم عصبیم همینطور
ولی آدم بیشعور از اوّلش بیشعور بوده!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/24 - 17:29
+5
-1
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
آخرین ویرایش توسط A-Sh-F در [1392/04/16 - 11:53]
6 دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:08
+8
saman
saman
در CARLO
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/15 - 15:37]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 15:36
+4
صفحات: 3 4 5 6 7 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ