vahid
حال کن ای معلم ! ای شمع ، ای لاله ، ای فداکار ای از خود گذشته ای جان فشان ، ای 5شنبه جمعه تعطیل ، ای وسط تعطیلی تعطیل ، ای یه هفته قبل از عید تعطیل ، و بعد از عید 2هفته تعطیل ، ای هنوز تابستون نیومده تعطیل ، ای یه هفته از مهر رفته تعطیل ، ای باد ، برف ،بارون بیاد گردوخاک بشه تعطیل ، ای 5 ماه قبل از زایمان و 6 ماه بعد از زایمان تعطیل ، به پاس این چند صباح خدمت ، پایان فصل تعطیلات مبارک...!
سحر
یارو تو استخر میشاشه ؛ خفتشو میگرن که ؛مرتیکه چرا تو استخر شاشیدی؟!؟!؟ اونم میگه :مگه چیه همه تو استخر میشاشن!! میگن: آره میشاشن ؛اما نه از بالای دایو!!!
رضا
لباس هایت، کفش هایت... همه را نو کرده اي... اما دلت؟ دیروز که باد، روسریت را...کمی عقب می داد، دستانت مستِ کدام دست بود، که...؟!؟! دیروزِ امروزي که فردایش نوروز بود... ...ماهیِ عیدِ نیامده ات مرد همه گفتند که مرد، فقط شمعدانی خانۀ همسایه فریاد زد که: نه...او نمرد...دق کرد... از تَنگیِ تُنگش... از بی مهري تو... از خودخواهی تو... اما این خبر تازه اي نبود...! سالهاست که ماهی ها براي حول حالناي محالِ تو می میرند ، و تو هنوز هم به فکرِ اَحسن الحالِ خود، دنیاي مرا سیاه می کنی... اما امسال تکرارِ هنوزهایم.... هنوزهایت...محو میشود! امسال همۀ ماهی ها آرزو کردند که تو، به آرزویت برسی... شاید با مرگِ من مجال زندگی یابند... شاید...شاید...
رضا
نه به بهانه سالی نو, نه به رسم تکرار حرفی کهنه, جمله ای تکراری, که به رسم پیشکش, رسم عیدانه. رسم سوغاتی که مسافر به خانه می برد نوبرانه, تحفه شهر فرنگ, هدیه راه دور. به رسم مبهوت دستانی , که گرمای سرانگشتان نوازشگری را در این روزهای آخر زمستان کم می آورند. شاید اما زیباتر, به رسم شیوه چشمانی که رام نگاهی پر از بیم و امید می شوند. شاید اما عمیق تر, به رسم سکوت اشکی که وقفه های کوتاه میان حرفهای صادقانه را پر می کند. شاید اما خودمانی تر, به آن رسم دیرین که عزیز ترین واژه ها را به عزیزت هدیه می دهی: رسم من, رسم تو, رسم ما. نازنینم, به همان رسم آشنا: " سطر سطر این نوشته ها از آن تو و هدیه به تو."