علـــــــــــــــــی
من ازتو چیزی نمی خواهم
فقط گاهی نگاهی اشتباهی . . .
سحر
عاشق اين ديالوگ و بازي مهران مديري هستم
چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟!
من بی دفاعم، من شریف تربیت شدم، من شریف بزرگ شدم
نه کسی منو می شناخت، نه کسی بنده رو می دید
نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگر
همه سهم بنده از زندگی کار کردن در زیر زمین اداره بایگانی بود لای پرونده ها
من ساده بودم من همه چیز رو باور می کردم
من با هیچ کس مخالفت نمی کردم، سرم به کار خودم بود و شریف بودم
من نمی خواستم به بانک برم، من نمی تونستم طبابت کنم، من نمی تونستم سرهنگ باشم، من نمی خواستم شعر بگم، من مقاومت کردم تا حد توانم، اما من توانم کم بود.
بنده ضعیف بودم، برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران
و من به همه احترام می گذاشتم، من به همه احترام می گذاشتم،
و من شروع کردم به بازی کردن
و من شروع کردم به سرگرم شدن
و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام
و همه این هایی که می گند مال من نیست، حق من نیست
" و من اشتباهی ام"
من از اولش هم اشتباهی بودم
بله من یادم رفت که این ها مال من نیست و من اشتباهی ام،
تقصیر من بود
تقصیر دیگران هم بود
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم برنداشتم
من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم
peyman
دلم 1 غریبه میخواهد
بیاید بنشیند فقط سکوت کند
من هـی حرف بزنم...
و بزنم و بزنم...
تا کمی کم شود از این همه بار.
بعد بلند شود و برود
نه نصیحتی نه.....
انگار نه انگار!!
payam65
وقتی کسی رو دوس داری ، حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیا رو بدی ، فقط یه بار نیگاش کنی
به خاطرش داد بزنی ، به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی
خیلی چیزا رو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
اما صداشو بشنوی ، شب ، از میون دوتا سیم
حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو
فقط خدانکرده اون یه وقت بهت نگه برو
حاضری هرچی دوست نداشت ، به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی
payam65
برگ از درخت خسته می شه پاییز فقط یه بهانه است
امید
نه توميمانى و نه اندوهت، ونه هيچ يک ازمردم اين آبادى! به حباب لب يک برکه قسم، وبه کوتاهى آن لحظه شادى که گذشت! غصه هم خواهدرفت، آنچنانى که فقط خاطره ها ميمانند !لحظه ها عريا نند، به تن لحظه خودجامه اندوه مپوشان هرگز!
ramin
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛