یافتن پست: #قلبت

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/02/6 - 18:43
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/01/16 - 19:34
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO

شاید امروز چشمهایت مثل دیروز برقی نداشته باشد


وقلبت نیز نای تپیدن برای من


اما هنوز چشمهای من برای تو میدرخشد


و قلبم نیز میتپد برای تو

دیدگاه  •   •   •  1393/01/15 - 15:39
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/01/9 - 20:28
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

ﭘﺴﺮ ﺍﺻﻼ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﺎﺷﻪ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﺍﺑﺪﺍ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺖ ﺑﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﯾﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﻃﻮﺭﯼ ﻧﮕﺎﺕ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﻗﻠﺒﺖ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺗﻮ ﮐﻔﺸﺖ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺧﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺪ،ﻧﮕﺎﺵ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﺘﺮﯾﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺸﻪ...
ﺯﺭﺕ ﻭ ﺯﺭﺕ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﮕﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ,ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻣﺎﺵ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﯿﻤﯿﺎ ﺑﺎﺷﻪ ، ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﺎﺷﻪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺶ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻭ ﻣﯿﮕﯽ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ، ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻪ : ﺷﻤﺎ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺮﯼ ﺗﺎ ﺑﯿﺎﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﯾﻢ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻬﺖ ﺑﺎﺷﻪ ، ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻧﯿﺴﺖ...
ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺕ ﻏﯿﺮﺗﯽ ﻧﺸﻪ ، ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺭﮊ ﻗــــــــﺰﻣﺰ ﺟﯿﻎ ﺑﺰﻧﯽ ، ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺳﺎﺕ ﮔﯿﺮ ﻧﺪﻩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺟﻠﻮ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ ﺣﺮﺹ ﻧﺨﻮﺭﻩ ، ﺍﯾﻦﭘﺴﺮ ﺍﺻﻼ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻧﯿﺲ ...

دیدگاه  •   •   •  1393/01/8 - 21:15
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

همیشه لازم نیست چهره ای زیبا داشته باشی

یا صدایی دلنشین

همین که قلبت زیبا باشد

قلبت زیبا ببیند، کافیست

داشتن قلبی زیبا تا اندازه ای خاص هست

که بتوانی خیلی ها را مجذوب خود کنی

دیدگاه  •   •   •  1392/12/27 - 18:03
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
8 دیدگاه  •   •   •  1392/12/24 - 10:02
+4
محمد
محمد

آقايون عزيز!
اون دختري كه
وقتي سيگار ميذاري تو دهنت ازت بر ميداره
وقتي بغض مردونه ميكني اخم ميكنه
وقتي بخاطرش دعوا ميكني كلي قربون صدقه ات ميره
وقتي غرورت ميشكنه با لبخند از اول ميسازش
وقتي ميترسه آروم بهت ميفهمونه
وقتي ماشينت رو ميفروشي ميگه:بريم بياده روي
را بايد قاب كني بذاري رو 4 ضلع قلبت
1 دیدگاه  •   •   •  1392/10/23 - 21:13
+5
melika
melika


من ساده بودم که


فکر میکردم قلبت را


فقط به من داده ای


نمیدانستم


چند کپی هم


دیگران دارند.!!!!


 

2 دیدگاه  •   •   •  1392/10/12 - 22:06
+6
ramak amjad
ramak amjad
یادش بخیر.....

یادش بخیر،کودکی ویک کرسی و خوابیدن همه با هم،پدرو مادر،برادر،خواهر، در چهار گوشه کرسی.
شنیدن صدای نفسهای خسته پدر که گویی ناله میکرد و دستهای مادر که ازرخت شستن پیر شده بود،
اما با آرامش به خواب میرفتند با خنده ای به لب.
صدای باران و پارس سگ در پشت پنجره تاریکت و بازی سایه شاخه درخت در شبی وهم انگیز،با نگاهی به
دیگران اطمینان به قلبت میدوید........اما حالا چه؟
هر کسی اتاقی دارد پر از قاب عکس که هرکدامشان با فاصله اندکی پشت دیوار اتاقت خوابیدند،روی تخت
شیک و راحت و بخاری آبی سوز ،اما احساس میکنی یه چیز کم داری؟ چرا با این همه راحتی شاد نیستی
و اطمینان...................................؟
دیدگاه  •   •   •  1392/10/11 - 23:05
+6
صفحات: 1 2 3 4 5 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ