یافتن پست: #من

محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
علی کریمی پس ازخداحافظی
.
.
.
.
.
علت اختلافش با دایی را مسائل دینی عنوان کرد وگفت:
من مسلمان وشیعه هستم،ولی دایی همیشه مرا کلیمی صدا میزد!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 18:57
+3
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﯾﺎﺭﻭﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﻋﮑﺲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ , ﻧﻮﺷﺘﻩ ﻣﻨﻮ
ﻣﺎﺷﯿﻨﻪ ﺟﺪﯾﺪﻡ ...!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺯﺩﯼ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺍﻻﻥ ﺯﻧﺪﺍﻧﻪ
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 18:51
+4
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
فکر کن رفتی حموم
.
.
.
حولت یادت رفته!
.
.
.
داد می زنی: یکی حوله منو از رو تختم بده...
.
.
.
در یکم باز میشه یه دستی حوله رو میده بهت...
.
.
.
می گیری، تشکر می کنی... خودتو خشک می کنی... لباس می پوشی...
.
.
.
دستتو که میذاری رو دستگیره درو باز کنی بیای بیرون یادت میفته همه مسافرتن و تو توخونه تنها بودی...!!!
.
حستو بگوووووووو
1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 18:45
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آغا با کلی ذوق و شوق رفتم پیش بابام نشستم گفتم:

بابا جون 5هزار تومن بده یه شعر خیلی باحال واست بخونم..

برگشت گفت: 20هزار تومن میدم خفه شو.؟!؟!!

من:|:|:|

اعضای خانواده:)))))
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 16:51
+3
iman
iman
سلام. من iman هستم، از اعضای جدید ... :)
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 15:41
+3
ALISAFARI
ALISAFARI
سلام. من ALISAFARI هستم، از اعضای جدید ... :)
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 15:39
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
دکتــــــــــر نیستم .....

ولی خیلی ها رو خوبّـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ میکنم {-26-}
3 دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 13:15
+10
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
سر جلسه امتحان به استاد میگم:
استاد راهنمایی میکنی!!!؟؟؟؟
.
.
. میگه نه دبیرستانی بیشتر حال میده دیووووووووووث خیلی منحرف بود {-15-}
1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 13:15
+8
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
نقاشی زیبایی که شب کنسرت توسط هنرمند عزیز شهرام شجریان به شهره جان هدیه و باعث شد که اشک در چشمان این نازنین حلقه بزند

1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 12:15
+1
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی

تاسف از این نابرابری


چند روز پیش که از کرج با تاکسی به تهران میرفتم ، در اتوبان از شدت گرما، شیشه پنجره جلو را پایین کشیدم و باد شدیدی داخل ماشین آمد ، درحال لذت بردن از بادی بودم که در موهایم میپیچید که یادم افتاد سه خانم جوان عقب نشسته اند، وقتی برگشتم که بپرسم باد اذیتشان میکند یا نه، با صحنه ای روبرو شدم که به عنوان یک پسر ایرانی از خودم خجالت کشیدم : هر سه نفر با وجود گرمای شدید لباس های زیاد به تن و مقنعه و روسری به سر داشتند و بدون اینکه متوجه من یا باد شوند از پنجره به بیابان های بین تهران و کرج خیره شده بودند... برگشتم و شیشه را دوباره بالا کشیدم... تنها کاری که از من بر می آمد این بود که این لحظه را غمگنانه به ثبت برسانم...متاسفم.

دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 12:13
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ