یافتن پست: #می

AmirAli
AmirAli
فرق پیر دختر با پیر پسر: اولی موفق نشده ازدواج کنه ولی دومی موفق شده ازدواج نکنه !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 21:19
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 21:17
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
وقتی قلیون می کشم

همۀ سلولای بدنم می گن:دوستت داریم

این وسط ریه ام هم یه چیزهایی می گه

اما چون اینجا زن و بچه ست نمی تونم بازگو کنم
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 21:06
+3
محمد
محمد
موطن آدمی
بر هیچ نقشه ای
نشانی نیست...!!!
موطن آدمی
تنها
در قلب کسانی است که
دوستش دارند...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 21:04
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رفته بودم آرایشگاه ، پسره به آرایشگره گفت : ابرو هامو مُدل مردونه بردار

من:|
خدا بیامرز فردین :|
ابروهای امام راحل :|
سهراب ضیا [!] :|
حمید معصومی نژاد رممم:|
ژیار گُل [!] :|
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 21:02
+3
محمد
محمد
روح نیز همچون رودخانه و گیاه ب نوع دیگری از باران نیاز دارد
امید
ایمان
و دلیلی برای زیستن..
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 21:01
+3
محمد
محمد
دوتا رفیق بودن باهم میرفتن میخونه شراب میخوردن بعد چن وقت یکیشون میمیره اونیکی میره میخونه به ساقی میگه دوپیک شراب بریز میگه:چرادوتا؟میگه یکی برا خودم یکی برا رفیقم...
بعد یه سال دوباره میره میخونه به ساقی میگه یه پیک شراب بریز میگه:رفیقتوفراموش کردی؟میگه:خودم 1ساله توبه کردم اینومیخورم به یاد رفیقم!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:59
+3
محمد
محمد
گفتم: در دلم امید نیست، گفت: هرگز از رحمتم نا امید نباش(زمر 53)
گفتم: احساس تنهایی می کنم، گفت: از رگ گردن به تو نزدیکترم(قاف 16)
گفتم: فکر می کنم مرا از یاد برده ای، گفت: مرا یاد کن تا یادت کنم(بقره 152)
گفتم: در دلم شادی نیست، گفت: باید به فضل و رحمتم شادمان شوی(یونس 58)
گفتم: تا کی باید صبر کنم؟ گفت: همانا یاری ام نزدیک است(بقره 214)
و چه کسی از او راستگوتر(نسا 87)
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:57
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پسر: خداحافظ برا همیشه :|
دختر: نرووو
پسر: باشه:|
دختر: درو یادت رفت ببندی :)) ببند بعدش برو:))
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:54
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

مامان بزرگم خیلی مذهبیه

یه روز یه مجله دستش بود گفت زمونه خیلی خراب شده واقعا

فساد جامعه رو گرفته !!

گفتم چی شده مگه مامان بزرگ

میگه بیا این مجله رو بــــبین ...

رفتم دیدم یه اقا با کت و شلوار صفحه ی سمت چپ بود

یه خانوم چادری هم صفحه سمت راست بود !

تعجب کردم گفتم خوب اینا مگه چشونه؟؟؟

گفت نگاه کن الان مجله رو میبندم این اقا میچسبه به خانومه!!

قیافه ی من در اون لحظه :| :| :| :|

حالا هی با دستاش مجله رو باز و بسته میکرد میگفت : میبینیشون؟

بازم من :| :| :| :|

دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:53
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ