مثل شب ، مثل شبهای پر ستاره ، او که عاشق است پنجره را باز کرده و میبیند آسمان پر ستاره را تویی ستاره ی درخشان من ، آن عاشق منم ، نگاه کن مرا ای طلوع جاودانه ی من…
از خواب چشم های تو تا صبح می پرم این روزها هــوای تو افتاده در سرم هر سایه ای که بگـذرد از خلوتم تویی افتاده ای به جان غزل های آخرم گاهی صدای روشنت از دور می وزد گاهی شبیه ماه نشستی برابرم یا روبه روی پنجره ام ایستاده ای پاشیده عطر پیرهنت روی بستـــرم گاهی میان چادر گلدار کودکی ات باران گرفته ای سر گلدان پرپرم مثل پری در آینه ها حـرف می زنی جز آه…هرچه گفته ای از یاد می برم نزدیک صبح، کنج اتاقم نشسته ای لبخند می زنی و من از خواب میپرم…
قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد کودکی چشم به در دوخته ام…تنگ غروب دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد “بوسه” سربسته ترین حرف خدا با لب توست از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد…!