یافتن پست: #می

M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
یعنی ﻣﻮﻧﺪﻡ ﭼﯽ ﺑﮕﻢ :|



یه ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺩﺍﺭﻡ ... ﻫﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ بهم ، منم ﻓﺤﺸﺶ ﻣﯽ ﺩﻡ …


ﺳﺮﯼ ِ ﺁﺧﺮ ﮐﻪ ﻓﺤﺸﺶ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺯﺩه : ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻧﻤﺎ !!
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:11
+6
saman
saman
در CARLO
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/18 - 16:06]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:04
+2
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:03
+5
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
کاش میشد فریاد بزنم:"پایان"

دلم خیلی گرفته...

اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد...

آدمها از دور دوست داشتنی ترند.....!
3 دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:00
+4
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
گوش دادن به حرفای پدرومادر با گوش دادن به اهنگای راک و متال تو یه چیز اشتراک دارن. اونم اینه که مدام سرتُ تکون میدی.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:59
+4
saman
saman
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:51
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
پسر داییم دهه هفتادیه مدرسه غیرانتفاعی ثبت نامش کردن سالی ۶ میلیون !
یادش بخیر ناظممون میگفت فردا ۵۰۰تومن کمک به مدرسه با خودتون بیارید ، خونه ما میریخت به هم !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:46
+8
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:42
+9
saman
saman
در CARLO
پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد .
پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و
از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...
آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
كشاورزي که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید،
به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،این زخمها را دوست دارم،اینها خراشهای عشقه
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:39
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
یکی از فانتزیام اینه :
ززااررت بزنم تو صورت یکی بگم نخواب …
بخوابی میمیری ؛ تو باید زنده بمونـــی !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:38
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ