یافتن پست: #می

سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
رئیس تیمارستان میگه: «من در این جا از همه راضی ام فقط دیوانه‌ای هست که اصرار داره من برج ایفلو ازش بخرم.» یکی میگه: «خب، چرا نمی‌خرید؟»
رئیس تیمارستان میگه: «آخه پول ندارم. اگر داشتم، حتما می‌خریدم.»
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 19:07
+12
Alireza
Alireza
واقعا قهرمانان هرگز نمیمیرند(ناصر حجازی){-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}
2 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 19:06
+6
Alireza
Alireza
سلطان
5 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 19:01
+8
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
بابام به مامانم سپرده جمعه ها هفت صبح بیدارش کنه … بگه امروز جمعه است ،{-16-}
بگیر بخواب … فک و فامیله داریم…؟؟؟{-18-}
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 18:55
+13
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
خدا رو شکر زمان شاه اینترنت نبود ، وگرنه بابابزرگامون میگفتن یادش بخیر زمان شاه اینترنت با سرعت خداتا میدادن دوزار
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 18:48
+11
Alireza
Alireza
تن آدمی شریفست به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

[۷]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 18:47
+7
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
مراقب افکارت باش...اونها به گفتار تبدیل می شوند
مراقب گفتارت باش...اونها به کردار تبدیل می شوند
مراقب کردارت باش...اونها به عادت تبدیل می شوند
مراقب عاداتت باش...اونها به
شخصیتت
تبدیل می شوند
آخرین ویرایش توسط sin_sin در [1391/01/15 - 18:35]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 18:33
+11
امید
امید
شعر اول حمید مصدق گفته :
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
ادامه در دیدگاه
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 18:29
+12
امید
امید
آلبرت انیشتین :

دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 18:17
+3
امید
امید
حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواهد ،
فقط می گوید : کو کو ….:
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 18:13
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ