reza
غریب روزگاری است...جان را به نقد می ستانند و عشق را به نسیه می فروشند!غرور را به گرو میگذارندو محبت را گدایی می کنند!...خدای را به سیم و زر می فروشند و سیم زر را به غمزه ای هرزه!...آبرو را چون آب در کف دست نگه می دارند و دروغ را چون مدال بر سینه!...غریب روزگاری است
reza
نمی دانم!
سیگار می کشم یا حسرت نبودنت را!
ریه هایم را پر از دود می کنم یا پر از آهِ رفتنت
نمی دانم تو را دود می کنم یا خاطراتت را!
اصلا چه فرقی می کند ؟!
............ تو رفته ای و من
سیگار و حسرت و آه را با هم می کشم ...!
reza
سردم شده است و از درون می سوزم...
حالا شده کار هر شب و هر روزم...
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری...
من دکمه این قافیه را می دوزم...
reza
ما با خود رفتگانیم
و آنچه از ما بر جای مانده است
پیکری است تهی،
با حفره هایی در صورت
که می گویند روزگاری در آنها درخشش عجیبی بود
از چشم هایی که از حادثه عشق تر بودند
و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند!
reza
چشم هایم را به بیمارستان می برم.
نمی دانم چه مرگشان شده!
هر شب در خواب
جایشان را خیس می کنند...!
reza
گنجشک می خندید ! به این که چرا هر روز ، بی هیچ پولی ، برایش دانه می پاشم ! من میگریستم ! به این که حتّی او هم ، محبّت مرا از سادگی ام می پندارد !!!