mah3a
اُمُل نیستم!
دل می خواستم از تو، نه تن!
تن فروش در شهر زیاد است!
جایی خواندم فرقی ندارد زن باشی یا مرد،
دل نداده تن بدهی فاحشه ای
علـــــــــــــــــی
بَـــرای تنــها نــبودنَـــم
آنچـــه را کــــه اســـمش را
غــرور گــــذاشتــــه ام
بَــــرایت بــه زَمیـــن بکــــوبـَـم
احـســاس مَـــن قیمتــی داشــتــــ ،کــــه تــــــو
بَــــرای پَــــرداخــت آن فَقیــــر بــــودی ....!
علـــــــــــــــــی
شغلش این بود بیاید،
عاشق کند...
تنها بگذارد و برود...!
نامرد... نمیدانم!
مامور بود و معذور...
علـــــــــــــــــی
من انتظار تو را می کِـــشم
تو مرا از انتظارت می کـُـــشی ...
لعنت بر هر چه فتحه و ضمه وکسره