maryam
قلبم را عصب کشی کرده ام دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد و نه از گرمی آغوشی می تپد . . . . . .
ronak
از چشم یا آسمان
فرقی نمیکند
باران وقتی بر زمین افتاد
دیگر باران نیست
maryam
حرفهایم را تعبیر میکنی ، سکوتم را تفسیر ، دیروزم را فراموش ، فردایم را پیشگویی
به نبودنم مشکوکی ، در بودنم مردد ، از هیچ گلایه میسازی ، از همه چیز بهانه
من ؛ کجای این نمایشم . . . ؟
علـــــــــــــــــی
شبــــهـــایم درد دارد ,
وقتـــی نـــدانـــم ,
چــــراغ اتـــاقـــت را کـــدام لعنتــــی خـــامــــوش میکنـــــد !؟