یافتن پست: #می

behnam
behnam
آدمها دو دسته اند. یک دسته می روند و در حسرت داشتنشان می مانی. دسته دیگر از چشمت می افتند و از زندگیت بیرونشان می کنی. خودت را از چشم کسی نینداز، بگذار همیشه در حسرت بودنت بمانند
دیدگاه  •   •   •  1390/10/13 - 00:17
+2
behnam
behnam
لره میخواست بره حج بهش گفتن برامون سوغاتی هم میاری گفت: اگه جریان ول کردن مغازه ها موقع نماز راست باشه برای همتون سوغات میارم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/13 - 00:16
+3
ebrahim
ebrahim
زن با عصبانیت پای تلفن : "این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟!" مرد : "عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشتر الماس نشان ش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم،اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که روزی حتما این انگشتر مال تو میشه عزیزم...؟!" زن با صدای ملایم و خوشحالی بسیار : " بله عشقم..." مرد : "من الان تو رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم" {-7-}{-7-}{-7-}{-7-}{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/13 - 00:15
hamid tsh
hamid tsh
be ghazanfar migan rafti safar e haj chetor bood??? Goft kheyli sang sar o sooratam khord ama... belakhare boosidamesh{-18-}!!!!!!!
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/13 - 00:12
+1
shahin ES
shahin ES
بــزرگ تــرین اشــتبــاهــم این بــود کــه التمــاس کردم بمـانی! نمی ارزیــد، دیــر فهمــیدم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/13 - 00:12
+4
behnam
behnam
میگن تو بهشت هر یک ریال ایران معادل 18000 دلار آمریکاست و همه دنبال پول ایرانی هستند.... ! :|
دیدگاه  •   •   •  1390/10/12 - 23:57
ebrahim
ebrahim
آقا! میشه به خاتمتون نگاه کنم جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ... جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/12 - 23:40
امیرحسین
امیرحسین
یه هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کُند بشه! نه این که هیزمش زیاد باشه . تبر ما انسانها باورهامونه نه آرزوهامون...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/12 - 23:29
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ