mary jun
حسود نیستم
اما گاهی بدجور حسودی میکنم ب آن هایی ک
شب ها در آغوش خیالی یکدیگر ب خواب می روند
mary jun
حلقه ی بازوانت تنگ تر می شود و من آزادتر گم می شوم میان دنیایی ک فقط اندازه ی یک من جا دارد !
mary jun
می شود در همین لحظه از راه برسی و جوری مرا در آغوشت بگیری ک حتی عقربه ها هم جرات نکنند از این
لحظه عبور کنند؟
و من ب اندازه ی تمام روز های کم بودنت تو را ببویم و در این زمان متوقف
سالها در آغوشت زندگی کنم بی ترس فردا ها؟
mary jun
کنارم بمان
می خواهم صبح چشمانم در نگاه تو بیدار شوند !