امروز داشتم از کنار یه ماشین رد میشدم، پسره تقریبا ۲۵ سالش بود، تو ماشین نشسته بود با تمئنینه رژ و پنکک میزد... حالا این هیچی، تو آینه لبخند میزد و واسه خودش پشت چشم نازک میکرد/ :خداییییااااااا امام زمان و آمریکا رو بیخیال قیامت کن ما دیگه تحمل نداریم
یه شب خونه تکونى حسابى خستم کرده بود واسه خودم ۱لیوان چاى ریختم سریع یه قلپ رفتم بالا...لامصب اینقدر داغ بود زبونم داشت ذوب میشد منم هول شدم تفش کردم تولیوان... چند دقیقه صبر کردم خنک شد بعد خوردمش!!! چندش هم خودتى تو که نمیدونى من چقدر خسته بودم