شاعر سکوت کرد به آخر رسیده بود از قله های عشق به بستر رسیده بود از خود گریخت رفت به هر ﮐس که سر کشیدتنها به یک نبودن دیگر رسیده بود برگشت خاطرات خودش را مرور کرد دوران تلخ شاعریش سر رسیده بودهی سعی کرده بود شروعی دوباره را ا ز هر چه بد که بود به بدتر رسیده بودجرأت نداشت باز کند پوچ محض راتنها دویده بود و به یک در رسیده بود تعبیر عکس داد سرانجام مرد را خواب کلاغ که به کبوتر رسیده بوداز دشمنان صراحت شمشیر زهر دار از دوستان صداقت خنجر رسیده بود از زن که علت همه ی هیچ مرد بودتنها عذاب و رنج مکرر رسیده بودشاعر هنوز آنور دنیا ادامه داشتهر چند زن به مصرع آخر رسیده بود
این روزها چقدر سخت است... ندیدن میان این همه زیبایی, خندیدن میان این همه غم, تنهایی میان این همه دنیا, ساده بودن میان این همه دورویی, و شاید گاهی... نبودن میان این همه زندگی!