یافتن پست: #نمی

Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
نیمه گمشده ی من الان باید خیلی خسته شده باشه ... از بس دنبال من گشته نتونسته منو پیدا کنه ... حقم داره بنده خدا ...! جا داره از همین تریبون یه خسته نباشی بهش بگم ... و بگم که امیدتو از دست نده "خواستن توانستن است...! به حرف اینایی هم که میگن " گشتم نبودنگرد نیست!"هم گوش نده ... اینا حسودن نمیخوان منو تو بهم برسیم...!!! تنبلی نکن تلاشتو بیشتر کن که خداوند با صالحین است ...! و من الله توفیق...{-33-}
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/18 - 11:25
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
“بزرگ” شدن آرزوی کودکانه ای بود که به پشیمانی اش نمی ارزید
دیدگاه  •   •   •  1392/05/18 - 09:22
+2
be to che???!!
be to che???!!
17 دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 23:02
+5
be to che???!!
be to che???!!
9 دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 22:51
+3
nanaz
nanaz
در CARLO
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:48
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از یه اسب میپرسن چرا هر کس تورو میبینه سوارت میشه؟
اون اسب جواب نداد. سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت.
میدونید چرا؟؟؟
چون اسبا نمیتونن حرف بزنن.
نه واقعا انتظار داشتین اسبها حرف هم بزنن؟
.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:19
+5
nanaz
nanaz
من این طوفان را بیشتر دوست دارم …
این دلشوره های سر به صخره کوبیده را بیشتر …
تو را بیشتر !
اما می هراسم از هر آرامشی که موج دامنش به طوفان تو نمی رسد !!!
من تو را طوفان میخواهم نه یک ساحل امن آرام که عشق هیچ نیست مگر همین نیاسودن ها !
.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:15
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دقت کردین اینایی که پیگیر جدی اخبار عید فطر و رویت ماه هستن ، همونایی هستن که دم افطار منتظر بودن اذان بگه بعد شروع کنن ؟
و همونایی هستن که روزای ماه رضمون رو میشمردن ؟
و صد البته همونایی بودن که اصلا روزه نمیگرفتن ؟
ولم کنید !
نذارید بگم همونایی هستن که دمپایی توالت رو خیس میکردن . . . :D
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:11
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میگم : مامان پسره خیلی دوستم داره .

میگه : محلش نزار !

میگم : نمیشه اس میده .

میگه : فک کن ایرانسله ، راحت !!!

بهترین مشاوره زندگیم بود …قانع شدم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:10
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پدری دستش رو روی شونه ی پسرش گذاشت و گفت: منو بزن!پسر با مشت زد زیر چشم باباش!


پدر: کصافط چیکار میکنی؟ من پدرتم


پسر: شما پدر منی و احترامت واجب و هرچی ازم بخوای نه نمیگم


پدر: پس دوس دخدره تو بده من o-O


پسر: دیگه احترامم حدی داره :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:02
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ