یافتن پست: #نمی

alireza
alireza
بعضی ها گریه نمیکنند ٬ اما ... از چشم هایشان معلوم است

ک اشکی به بزرگی یک سکوت ٬ گوشه ی چشم هایشان به کمین نشسته .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:53
+10
alireza
alireza
لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: ميبايست " نیکی" را به شکل "عيسی" و " بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند. روزی دريک مراسم، تصوير کامل مسيح را در چهره يکی از جوانان يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود… کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار ميآورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند، چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد وقتی کارش تمام شد گدا، که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود، چشمهايش راب
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:44
+11
puya
puya
من......دیوونه....نیستم

دیوونگی زده به سر من که من شدم پس غم پدر من

یه کمِشم با من راه نیومد پسر اگه به من بگن بجنگ

واسه زندگی بیدرنگ میگم تو هم چشماتو ببندو به همه چی بخند

منم قید آدمنماهای این جنگل و زدم بودم یه سرباز خدا

ولی بی سنگر و هدف

میشکنم مهد زندگیمو بیشرفم من آره!

قلب من با یه سایه نشده پاره ناله کاره منه با سایه ها

با مانع ها نمیشه روبرو شد و حال من خرابه

چرا آخه بدن من داغه رد پای من نمیمونه رو زمین و

همین و نمیدونم و دلیل و میپرسم از خودم

رضا نگاه چرا دنیا ضد تو هه به ما بگو چته؟

ینفرم نمیپرسه این سوال و که مایله
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:42
+3
puya
puya
ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﺗﻮ ﺗﺎﻛﺴﯽ : ﺁﻗﺎ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻓﺮﺩﻭﺳﯽ ﻫﻢ ﻣﻴﺮﻳﺪ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ : ﺑﻠﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍﮔﻪ ﻧﻤﯽ ﺭﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻴﺘﺮﻛﻴﺪ !!
ﺍﯾﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻟﯿﻪ؟ ! ؟ ! ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:34
+5
puya
puya
یه سوال فنی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چرا تاب تاب عباسی؟
جدا چرا عباسی؟
چرا نمیگن تاب تاب امینی ؟ یا اصغری ؟ یا مرادی ؟ یا ... ؟
جدا چرا ؟! اصلا این عباسی چی کاره بوده ؟!
نه.خداییش چرا؟؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:30
+6
alireza
alireza
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند.

*خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم.

*خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش.

*خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود.

*خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد.

*خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه .... .

*خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است.

*خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند.

*خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند.

*خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده.

*خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دا
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:27
+12
puya
puya
نمیدونم فازت چیه؟
ولی ماله من خارجیه
9 دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:16
+7
saman
saman
در CARLO
نه دیگر بغض در این گلو مانده ...

نه اشکی بر دل ...

نه غباری بر لب ...

بال هم نباشد ، می پرم تا آنجایی که ماه مرا می خواند ...

نمی دانم شاد یا غمگین ...

نه بادی می وزد اینجا ... نه باران می شناسم دیگر ...

برگ ها هم خشکشان زده از این سکوت طولانی ...

احساسم بی احساس شده است انگار ...

نبض ندارند رگهایم ...

نکند مرگ اینجا باشد امشب ؟!؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:11
+6
saman
saman
در CARLO
و گاهی لــحظه های ســـــــــــکوت


پر هیاهو ترین دقـایق زندگی هستند

مملو از آنچه میخواهیم بگوییم ولی نمیتوانیم بگوییم ...

مث همین الان من...{-58-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:01
+10
saman
saman
در CARLO
تو خیانت میکنی و میبینم چیزی نمیگم

با اون صحبت میکنی و میبینم چیزی نمیگم

داری عادت میکنی تو به صدای خنده هاش

باز وقاحت میکنی تو اما من چیزی نمیگم

تو شکایت میکنی که چرا از سرم زیادی؟

من نجابت میکنم باز گوش میدم چیزی نمیگم

میشکنی حرمت عشقو با شکستن دل من

میری از خونه ی رویام اما باز چیزی نمیگم

واسه اون مثل چراغ میشی جلو چشمای تارم

تو خودم میشکنم اروم اما باز چیزی نمیگم

نمیگم چون عشقم بارونی نشه

حرمت عشق به پای چشم تو قربونی نشه

نمیگم چون عاقبت یه روز میای پشیمونی

میاد اون روز که تو هم معنی عشقو بدونی

غم چشمام میگه اون روز چیزایی رو که نگفت

شایدم خوندی از چشمام حرفی که لبام نگفت

داستانای خودم
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/17 - 16:40]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 16:39
+8

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ